![]() |
![]() |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم قدريه واژه شناسي كلمه قدر يك صفت است، اسم نيست به همين دليل در لغت معاني گوناگوني از آن آمده است مانند؛ «القدر : القضاء الموفق، يقال : قدره الله تقديرا . وإذا وافق الشئ شيئا قيل : جاء على قدره. والقدرية : قوم يكذبون بالقدر1» قدر را به قضا وقدر حتمي تعريف كردهاند. جوهري وقتي جبررا معنا مي كنند مي گويد؛ والجبر : خلاف القدر . قال أبو عبيد : هو كلام مولد . والجبرية بالتحريك : خلاف القدرية 2. در جاي ديگر وقتي قدر را تعريف مي كند مي گويد؛ قدر قدر الشئ : مبلغه . وقدر الله وقدره بمعنى، وهو في الاصل مصدر. وقال الله تعالى : ( ما قدروا الله حق قدره ) ، أي ما عظموا الله حق تعظيم . والقدر والقدر أيضا: ما يقدره الله عزوجل من القضاء. وأنشد الاخفش: ألا يا لقومي للنوائب والقدر وللامر يأتي المرء من حيث لا يدرى 3 أبو هلال العسكري ميگويد؛ أن القدر هو وجود الافعال على مقدار الحاجة إليها والكفاية لما فعلت من أجله ويجوز أن يكون القدر هو الوجه الذي أردت إيقاع المراد عليه، والمقدر الموجد له على ذلك الوجه، وقيل أصل القدر هو وجود الفعل على مقدار ما أراده الفاعل، وحقيقة ذلك في أفعال الله تعالى وجودها على مقدار المصلحة4. ابن الاثير در ذيل آيه ليله قدر مي فرمايد؛ " ليلة القدر " وهى الليلة التى تقدر فيها الارزاق وتقضى ومنه حديث الاستخارة " فاقدره لى ويسره " أي اقض لى به وهيئه5. بين اصحاب لغت به طور كل قدر را به اندازه مقدار و تعداد مي دانند. آنچه در لغت است با اصطلاح هيچ رابطه اي ندارد. پيامبر(ص) و بيش بيني فرقه قدريه در احاديث، پيامبر(ص) قدريه را بيشبيني كرده و جامعه اسلامي را به آن گوشزد كرده بودند، آنان را مجوسي امت مرحومه خوانده اند.6 از سوي ديگر در همين احاديث قدريه به سه فرقه اطلاق شده اند گاه بر معتقدين به قضا و قدر الهي در افعال انسان و گاه بر منكرين قضا و قدر الهي در افعال انسان يا قايلين به قدرت و اختيار مطلق انسان در افعالش وگاهي بر معتزله اطلاق شده است. كلمه قدريه در لسان اهل بيت عليهم السلام هم به جبريه اطلاق شده هم بمعتزله اينكه اطلاقش بمعتزله بيشتر است " شارح مقاصد " ميگويد: در روايات صحيحه آمده است كه قدريه بزبان هفتاد پيغمبر لعنت شده اند. ومراد از قدريه كسانى هستند كه در نفى تقدير ومشيت الهى مبالغه ميكنند وتمام كارها را منتسب به بندگان ميدانند بدون اينكه براى تقدير ومشيت خداوند كوچكترين اثرى قائل باشند. متاخرين از صحابه مانند عبدالله بن عمر ‹م73هـ ق›، جابر بن عبدالله و ابو حريه، ابن عباس(م68هـ ق) و انس بن مالك، عبدالله(م85هـ ق) اينان از آنان بيزاري ميجستند1/6 قدما محدثين شيعه نيزقدريه را بر مفوضه اطلاق ميكردند چنانكه مرحوم كلينى عنوان باب جبر وتفويض را باب جبر وقدر وامر بين الامرين قرار داده وقدر را مقابل جبر معرفى كرده. مرحوم صدوق در كتاب توحيد از امام صادق ( ع ) روايتى باين مضمون آورده كه سؤال كردم آيا با دعا ميشود قدر را رفع كرد ؟ فرمودند دعا هم از جمله قدر است وفرمود قدريه مجوس اين امتند. در بين كتابهاي ملل و نحل فعلا قدريه اسم براي منكران قدر الهي رواج يافته است. از اين رو ما نيز در اينجا به همين معنا بحث خواهيم كرد. قدريه يا مفوضه نخستين، همان مرجئه قدريه هستند كه يكي از فرقه هاي مرجئه به شمار مي روند. اينان دو اعتقاد مهم داشته اند: يكي اعتقاد به ارجاء و ديگري اعتقاد به تفويض و نفي تقدير الهي در افعال انسان .بزرگترين علماء اين گروه مي تواند از معبد جهني(م80هـ ق /699م) و غيلان دمشقي (م125هـ ق/743م) محمد بن شبيب، ابي شمر، صالحي ، خالدي، جعد بن درهم نامبرد. منشاء پيدايش قدريه در مورد پيدايش قدريه اختلاف نظرموجود است، اكثر مستشرقين معتقدندكه اين انديشه را از متكلمان نصراني يا فيلسوفان يوناني گرفتهاند؛ سبل معتقد است كه غيلان دمشقي در زمينه معرفت فطري، نفي صفات، خلق قرآن و آزادي ارادة انسان از تعاليم مسيحيت و كتابهاي« يوحنا دمشقي» و مشهورترين آنها كتاب «ينبوع الحكمه» گرفته شده است 7 اوليري اين آراء را الهام گرفته از منابع يوناني ميداند. احمد امين معتقد است كه اعقتاد قدريه به آزادي ارادة انسان از ثمرات حيات ديني و سياسي اسلام است. و خود مسلمانان آزادي اراده انسان را طرح كرده اند8. وي در ادامه سخنش مي افزايد؛ در قرآن كريم آياتي هست كه دلالت بر جبر داردمانند؛هود/34و زمر/19 ونحل/36 و انفال/11 در كنار اين آيات آياتي ديگري وجود دارد كه ظاهرآنها حاكي از اختيار انسان و مسئوليت وي در برابر اعمالش ميباشد مانند انعام/153، كهف/29، نساء/110و111 احاديث فرواني نيز درباره آزادي ارادة انساني وارد شده است. روش است كه اين آموزها پيش از فتح شام و عراق بوسيله مسلمانان وجود داشته است، بنابراين موضوع قضاو قدر از ابتداء براي مسلماناني مطرح بوده است و به نظر ميرسد كه اين انديشه اختصاص به اسلام نداشته باشد بلكه تقريباَ در هر ديني نظير يهوديت، مسيحيت وآيين زردشت مي توان آن را يافت. بحث و گفتگوي مسلمانان و مسيحيان شام پيرامون مساله جبرو اختيار از همان صدر اسلام آغاز شده براي مثال نقل مي كنندكه اسقف بزرگ شام كه معتقد به آزادي ارادة انسان بود در جابيه با عمربن خطاب در اين باره به مخالفت برخاست و اعتقاد او به جبر را رد كرد عمر نيز او را به باد حمله گرفت و سخت تهديش كرد و عقيدهاي وي را به كلي مردود دانست. عبدالله بن حارث هاشمي روايت مي كند: عمربن خطاب را ديدم كه در جابيه سخراني ميكرد و اسقف بزرگ مسيحيان نيز حضور داشت وقتي عمر گفت كسي را كه خدا هدايت كند نميتوان گمراه كرد وكسي را كه خدا گمراه كند نمي توان هدايتش كرد اسقف گفت ... و گريبان خويش دريد عمرگفت چه ميگويي اي دشمن خدا؟ اسقف گفت اي امير المومنين خداوند هدايتگر است نه گمراه كننده عمر گفت دروغ ميگويي! بلكه خداوند تو را آفريده آنگاه گمراهت كرده، سپس تورا مي ميراند و اگر بخواهد به دوزخت خواهد افكند به خدا سوگند اگر همان پيمان سست ميان ما و تو نبود گردنت را ميزدم خداوند چون آدم را آفريد، ذريه او را با دست خود پرا كند و گفت : اينان بهشتي اند گرچه براي بهشت كار نكنند و اينان دوزخي اند هر چند كاري نكنندكه مستوجب دوزخ باشند آنان براي بهشت آفريده شدهاند و اينان براي دوزخ ،راوي مي گويد آنگاه مردم پراكنده شدند و احدي در مساله قدر با ديگري اختلاف پيدا نكرد9. اين نوع مباحثات در تفكر و تحقيق در آزادي و اختيار انسان در زمان پيامبر(ص) و صحابه بزرگوار ايشان وجود داشته است، و بعضي از صحابه به اين مساله اهتمام و توجه داشتند و گاهي پيرامون اين مسايل اظهار نظرميكردندو حتي در مواردي با آن بحث و مناقشه ميپرداختند. مهمترين نظريات غيلان دمشق و قدريه غيلان مانند تمام مرجئه قايل به ارجاء بود و مهمترين انديشه هاي وي عبارت بود از : 1) ايمان عبارتست از معرفت ثانوي به خداي تعالي و محبت و خضوع نسبت به او و اقرار به آنچه پيغمبر آورده و به آنچه از خداي آمده است . 2) معرفت نخست فطري و ضروري مي باشد. معرفت فطري عبارت ا ست از جهان را سازندهاي و انسان را آفرينندهاي ميباشد. اين نوع معرفت را ايمان نمي دانند. 3) ايمان امري نيست كه كمي و زيادي داشته باشد كه مردم به خاطر آن نسبت به يكديگر برتري پيدا بكنند. 4) صفات خداوند را نفي مي كردو قرآن را مخلوق مي دانست. 5) اعتقاد به قدر خيرو شررا از جانب بشر ميدانست 10
دوران گسترش قدريه
در دوران بني اميه بين حاكمان بني اميه بر سر تصاحب خلافت بينشان اختلاف رخ داد و مخصوصا با كشتن معبد كه در دوران حجاج بن يوسف برعراق به دستور عبدالملك بن مروان 65-86هـ ق انجام گرفت و غيلان در روزگار هشام(106-125هـ ق) و ظاهرا به استناد فتواي اوزعي فقيه شامي به قتل رسيد.11پس از به قتل رسيدن اين دو وليد بن يزيد بن عبدالملك قدريه را رهبري مي كردند. وقدريان را براي عزل عموزاده خود بسيج كرداو هم چنين آن گونه كه از شافعي نقل شده مردم را بر انديشه قدر فرا خواند و اصحاب غيلان را به خود نزديك ساخت 12. ارتباط اين گروه با يزيدبن وليد همچنان بر قرار ماند به گونهاي كه او را وادار كردند براي برادرش ابراهيم بن وليد از مردم بيعت بگيرد. منصوربن جمهور يكي از كارگزاران يزدبن وليددر عراق ، خراسان، سند، سجستان، قدري مسلك بود13. علت عدم گسترش قدريه انديشه تفويض و قدريه از آن روي كه در بردارندة الزاماتي سياسي بود و با بستن زمينه حكومت حكمرانان ستمگر براي توجيه رفتار هاي خود نوعي تهديد براي وضع سياسي و ثبات دلخواه امويان به شمار ميرفت چندان خوشايندحكمرانان نبود. از آن گذشته قدريه شام و عراق سياستهاي مالي بني اميه را موردحمله قرارمي داده ومفاسد آنهارا برملا ميكردهاند آنان را به ستم وتجاوزو تصرفات دلخواهانه و غير شرعي در اموال مسلمانان متهم ميساختهاند، با نظريه آنان در باب خلافت مخالفت ميورزيدهاندآنها را افرادزورگو سلطه جومي خواندهاندو سرانجام آنكه در صدد سرنگوني حكومت امويان بودهاندو به هر طريق ممكن، گاه با تحريك مردم و گاه با تاييد دشمنانشان عليه آنان ميگوشيدند و گاهي هم در انتظارفرصتي مناسب مينشستند و به محض دست يافتن چنين فرصتي به همراه ديگر شورشيان عليه آنها ميشوريدند، براي نمونه، معبدجهني از جمله قدرياني بود كه همراه عبدالرحمن بن محمد بن اشعث عليه عبدالملك بن مروان خروج كرد.14 قاضي عبدالجبار مي گويد: «عمربن عبدالعزيز غيلان را نزد خود فرا خواند و چون غيلان آمد عمر به او گفت؛ خداوندياريت كند مرا در آن چه بر عهده گرفته ام ياري رسان غيلان گفت فروش گنجينه ها و رد مظالم را به من واگذار. عمر در خواست او را پذيرفت غيلان آنها را در معرض فروش گذاشت و چنين ميگفت؛ بشتابيد به سوي كالاهاي خيانكاران بشتابيد به سوي كالاهاي ستمگران بيايد به سوي كالاهاي كساني كه جانشيني پيامبررا در ميان امت او به دست گرفتند بي آنگه به روش و سنت او رفتار كنند.15»غيلان پيوسته روش بني اميه را با سيره پيامبر (ص) مقايسه ميكرد و دشمني و ستيز ايشان با اسلام، تعطيل كردن ا حكام الهي و دور كردن افراد با تقوا از بني اميه تلاش مي كرد. ب حملات قدريه به بني اميه، آنان را واداشت كه با آنان مقابله كنند. عبدالملك نخستين خليفه اموي بود كه به مناظره با قدريه برخاسته و كوشيده است تا آنان از مذاهب خود روي گردانند وبطلان عقايد شان را و آشكار سازد16. علت مبارزه بني اميه با قدريه حملات قدريه مي باشد. 1- الخليل الفراهيدي،كتاب العين ج 5 ص 112 2- الجوهري، الصحاح ج 2 ص 608 3- الجوهري، الصحاح ج 2 ص 786 4- أبو هلال العسكري، الفروق اللغوية ص 421 5- ابن الاثير، النهاية في غريب الحديث ج 4 ص 22 6- الخصال ج1ص72 وكنزالعمال ج1ص118 و سنن ابي داواد2 ح222 1/6- الفرق بين الفرقص18-20 7- الحياه العلميه في الشام ص126 به نقل از فرقه هاي اسلاميدر سرزمين شام دكتر حسين عطوان و دكتر اصغر حلبي، تاريخ علام كلام در ايران وجهان اسلام ص168 8- ضحي الاسلام ج1ص345 9- تاريخ دمشق حرف عين من عبدالله بن حبيرالي عبدالله بن زيدص86 و تهذيب التاريخ ابن عساكر ج7 ص350 به نقل از فرقه هاي اسلامي در شام ص32-33 10- البدع ص165 و ملل و نحل ح1ص127 و الفرق بين فرق ص125 11- دكتر حسن صابري، تاريخ فرق اسلامي ج1 ص59 و علي رباني فرق و مذاهب كلامي ص248 12- سيوطي، تاريخ الخلفاء به نقل از تاريخ فرق اسلامي ج1ص59 13- ابن الاثير الكامل ج10ص114 به نقل از تاريخ فرق اسلامي ج1ص59 14- التاريخ الكبيرج4ص339 و البدايه و انهايه ج9ص34 15- فضل الاعتزال ص231به نقل از فرقه هاي اسلامي درسرزمين شام53 16- فرقه هاي اسلامي در سرزمين شام ص53 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 1 بعد از ظهر توسط جواد حسنی |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
مرجئه واژه شناسي
پيدايش مرجئه الف- عامل فرهنگي و اجتماعي
ب - تكوين مرجئه «دستهاي با عبدالله بن عمربن خطاب و محمد بن مسلمه انصاري و اسامه بن زيد بن حارث كلبي، غلام آزاد كرده رسول خدا(ص)سعدبن مالك (سعدبن ابي وقاص) از علي (ع) كناره گيري كرده پس از درآمدن در بيعت وي از جنگ با او وهمراهي با وي نيز در محارباتش خودداري نمودند آنان گفتند كه روا نباشد با علي (ع) بستيزيم و نيز سزاوار نيست كه در نبردهايش او را همراهي كنيم اين دسته را معتزله نامند. برخي از دانشمندان گفتهاندكه حفظ بن قيس تميمي با بعض از خاصان قومش كه از بني تميم بودند عزلت اختيار كرده و ايشان را گفته كه:از اين فتنه و غوغا كناره گيريد كه خير و صلاح شما در اين است13» «سعدبن ابي وقاص در مورد فتنه عثمان مي گفت: گواهي مي دهم كه پيامبر خدا(ص)فرموند:« بزودي فتنهاي پديد خواهد آمدكه شخص اگر نشستن برگريند بهتر از كسي است كه به تلاش برخيزد آنگاه فرمود آيا ديده اي كه كسي به خانه من بيايد و دست خويش به قصد كشتن من دراز كند؟ پس فرمود: در اين صورت مانند پسرآدم (هابيل)باش يعني آن فرد را نكش»14 و نيز در همين باره ميگفت گمان نميكنم استحقاق من به خلافت كمتر از استحقاقم به اين پيراهنم باشد من جهاد را ميشناسم و البته اگربهتر ازمن يافت شود از غصه خودرا نخواهم كشت و در اين فتنه نميجنگم مگر شمشيري برايم بياورند كه دوچشم و يك زبان و دو لب داشته باشد و به من بگويد اين كافر است وآن مومن15» حرمله غلام اسامه بن زيد حارثه كلبي ميگويد: « اسامه مرا نزد علي بن ابيطالب (ع) فرستاد و گفت ايشان را سلام برسان و بگو اگر در كام شير بودي هرآينه دوست داشتم كه من نيز بكامش درآيم اما در اين بيشامد با تو همراهي ندارم16» عديسه دختر اهبان بن صيفي غفاري ميگويد: « علي (ع) نزد پدرم آمد و ا زاو خواست تا همراه وي خارج شود اما پدرم گفت: دوست من پسرعموي تو مرا سفارش كرده است كه چون ميان مردم اختلاف پديدآيد شمشير چوبين برگيرم و من اكنون اين كار را كردم اگر مي خواهي با همين شمشير با تو بيرون مي آيم پس علي (ع) پدر مرا ترك كرد17.» در اخبار گروهي از صحابه آمده است كه ايشان نخستين كساني بود كه پاي خود را از آشوب و فتنه هاي پيش آمده كنار كشيدند و قايل به ارجاء شدهاند اين عده براي تاييد مواضع خود به احاديث فراواني كه از پيامبر شنيده بودند تمسك ميجستند.18 عدهي ديگري كه قايل به ارجاء شدند گروهي از سپاه اسلام بودند براي دفاع از مرزها وجهاد وقتي برگشتند ديدند خليفه( عثمان) كشته شده است. عدهاي كشتن او را حق مي دانستند و عده اي همراه با خليفه پيامبر(ص) امام علي(ع) بودند و عدهاي بر امام مسلمين خروج كردند وقتي آنان برگشتند قائل به ارجا شدند. ابن عساكر مي گويند: «اين عده در فتنه عثمان گرفتار شك و ترديدشدند آنان به قصد جنگ از مدينه بيرون رفته بودند چون پس از كشته شدن عثمان باز گشتند مردمي را كه تا پيش از آن متحد ديده بودند، ميانشان پراگندگي يافتند. پس به مردم گفتند: وقتي شما را ترك گفتيم همه شما متحد بوديد و ميانتان پراكندگي نبود اما اكنون كه باز گشته ايم شما را پراكنده و در حال اختلاف مي بينيم عده اي از شما مي گويند عثمان مظلومانه كشته شد و او ويارانش بر حق بودهاند. بعضي ديگر ميگويندحق با علي است و ياران او همه مورد اعتماد و تاييدند اينك ما نه از آن دو بيزاري ميجويم و نه لعنت شان ميكنيم ونه به بر بدي آنان گواهي مي دهيم، كارشان را به خدا وا مي گذاريم تا ميان آن داوري كند»19. از شواهد تاريخي كه به طورنمونه متذكر شديم به وضوح فهيده مي شود كساني كه در جنگ، همرا با امام علي (ع) بر عليه اصحاب جمل، معاويه و نهراوان شركت نكردند اولين افرادي بودند كه به ارجا قائل شدند و از قضاوت در مورد آنان بر حق ويا باطل بودنشان دوري جستند و مردم را نيز از قضاوت باز ميداشتند و به رستاخيز حواله ميدادند وبه طرفداري از هيچ كدام بر نخاستند؛ نه گروهي از ايشان را تخطئه كردند ونه گروهي را مورد تاييد قرار دادند، و نيز در ريختن خون گروهي ديگر شركت نجستند. اين افكار به سبب بالاگرفتن نزاع هاي گروههاي مختلف (علوي و خوارج و اموي) در امر خلافت وتندروي ها و خون ريزيهاي مكرركه توسط خوارج و امويون صورت مي گرفت، موجب شد كه اين بدعت رشد كند و پايههاي انديشهي فرقه مرجئه استحكام يابد.
ج - تبديل شدن انديشه مرجئه از سياسي به كلامي
مهمترين انديشه هاي كلامي مرجئه 2- رتبه اعمال متاخر از رتبه ايمان است و گناهان كبيره به ايمان ضرر نميزند، مرتكب كبيره مومن هست. 3- ايمان صرفا معرفت و اعتقاد قلبي همراه با اقرار و اعتراف زباني است. 4- ايمان امر بسيطي است و داراي درجات ومراتب مختلف نيست. به طوري كه ايمان يك فاسق جابر با ايمان پيامبر (ص) در يك درجه است. 5- گناهكار اگر توبه نكند لزوما دچار عذاب ابدي نخواهد شد و درباره اصل عذاب آنها، حكم قطعي نمي دادند. 6- مخلوق بودن قرآن علل گسترش مرجئه
در دوران پيش از امويان اين فرقه معروف و شناخته شده نبود. پس از آن كه معلوم شد، خوارج گنهكاران را( خواه حكام باشد يا غيرحكام) تكفير ميكردند در برابر فرقه مذكور معتزله معتقد بودند اگرچه كافر نيستند ليكن به سبب گناهشان جاودانه در آتش خواهد بود. فرقه مرجئه در برابر اين دو فرقه كه همان خوارج و معتزله باشد، قيام كردند.گنهكاران را به كفرو عذاب در دنيا محكوم نكرد بلكه آنها را به روز وا پسين واگذار كردند در كتاب مقالات الاسلامين آمده«فرقهايي مرجئه نام گرفتندكه معتقدند مرتكب گناه كبيره مورد عقوبت قرار نميگيرد زيرا با وجود ايمان گناه زياني نميرساند20» عدهاي كه منافع وقدرت و شهوت راني خودرا در ترويج اين عقايد ميديدند آزادي كامل به آنها داده و در جهت ترويج و گسترش اين فكر اقدام كردند.
افول مرجئه
فرقه هاي مر جئه بغدادي اسفرايني درالفرق بين الفرق مرجئه را به پنج دسته تقسيم كرده است يونسيه و عسانيه و ثومينه ومروسيه»30 شهرستاني معتقداست: «أصناف مرجئه الاربعه : مرجئة الخوارج والقدرية والجبرية والخالصة ( الصالحية )» .31 استاد شاكري ميفرمايند: مرجئه به هفت گروه تقسيم شدند كه عبارتند از:32 أ - اليونسية 1 : هؤلاء أتباع يونس بن عون الذي زعم أن الإيمان في القلب واللسان، وأنه هو المعرفة بالله تعالى، والمحبة والخضوع له بالقلب، والإقرار باللسان أنه واحد ليس كمثله شئ، ما لم تقم حجة الرسل ( عليهم السلام )، فإن قامت عليهم حجتهم لزمهم التصديق بهم، وزعم هؤلاء أن كل خصلة من خصال الإيمان ولا بعض إيمان ، ومجموعها إيمان. والمؤمن 2 إنما يدخل الجنة بإخلاصه ومحبته لا بعمله وطاعته . ب - الغسانية 3 : هؤلاء أتباع غسان المرجئ الذي زعم أن الإيمان هو الإقرار أو المحبة لله تعالى وتعظيمه وترك الاستكبار عليه، وقال إنه يزيد ولا ينقص، وفارق اليونسية بأن سمى كل خصلة من الإيمان بعض الإيمان . وقال الشهرستاني 4: زعم غسان أن قائلا لو قال: أعلم أن الله تعالى قد حرم أكل الخنزير، ولا أدري هل الخنزير الذي حرمه هذه الشاة، أم غيرها ؟ كان مؤمنا . ج - التومنية 5: هؤلاء أتباع أبي معاذ التومني الذي زعم أن الإيمان ما عصم من الكفر، وهو اسم لخصال من تركها أو ترك خصلة منها كفر، ومجموع تلك الخصال إيمان، ولا يقال للخصلة منها إيمان ولا بعض إيمان، وزعم أن تارك الفريضة التي ليست بإيمان يقال له: فسق، ولا يقال له فاسق على الإطلاق إذا لم يتركها جاهدا. وقال : ومن ترك الصلاة والصيام مستحلا كفر، ومن قتل نبيا أو لطمه كفر، وإلى هذا المذهب ميل ابن الراوندي وبشر المريسي. د - الثوبانية 6: هؤلاء أتباع أبي ثوبان المرجئ الذي زعم أن الإيمان هو الإقرار والمعرفة بالله وبرسله وبكل ما يجب في العقل فعله، وما جاز في العقل أن لا يفعل فليست المعرفة به من الإيمان. وفارقوا اليونسية والغسانية بإيجابهم في العقل شيئا قبل ورود الشرع بوجوبه. وقال الشهرستاني 7: ومن القائلين بمقالة أبي ثوبان هذا: أبو مروان غيلان ابن مروان الدمشقي، وأبو شمر، ومويس بن عمران، والفضل الرقاشي، ومحمد ابن شبيب، والعتابي، وصالح قبة . ه - المريسية8 : هؤلاء مرجئة بغداد من أتباع بشر المريسي ، وكان في الفقه على رأي أبي يوسف القاضي، غير أنه لما أظهر قوله بخلق القرآن هجره أبو يوسف وضللته الصفاتية في ذلك، ولما وافق الصفاتية في القول بأن الله تعالى خالق أكساب العباد، وفي أن الاستطاعة مع الفعل، أكفرته المعتزلة في ذلك، فصار مهجور الصفاتية والمعتزلة معا. وكان يقول في الإيمان: إنه هو التصديق بالقلب واللسان جميعا، كما قال ابن الراوندي في أن الكفر هو الجحد والإنكار، وزعما أن السجود للصنم ليس بكفر، ولكنه دلالة على الكفر. وقال الشهرستاني9: ونقل عن بشر المريسي أنه قال: إذا دخل أصحاب الكبائر النار، فإنهم سيخرجون عنها بعد أن يعذبوا بذنوبهم، وأما التخليد فيها فمحال. و - العبيدية10: هؤلاء أصحاب عبيد المكتئب . حكي عنه أنه قال: ما دون الشرك مغفور لا محالة، وإن العبد إذا مات على توحيده لا يضره ما اقترف من الآثام واجترح من السيئات. وحكى اليمان عن عبيد المكتئب وأصحابه أنهم قالوا: إن علم الله تعالى لم يزل شيئا غيره، وإن كلامه لم يزل شيئا غيره. ز - الصالحية11: هؤلاء أصحاب صالح بن عمر الصالحي، وقد جمع بين القدر والإرجاء فقال: الإيمان هو المعرفة بالله تعالى على الإطلاق، وهو أن للعالم صانعا فقط، والكفر هو الجهل به على الإطلاق، وزعم أن معرفة الله تعالى هي المحبة والخضوع له. وزعم: أن الصلاة ليست بعبادة لله تعالى، وأنه لا عبادة له إلا الإيمان به، وهو معرفته وهو خصلة واحدة لا يزيد ولا ينقص، وكذلك الكفر خصلة واحدة، لا يزيد ولا ينقص. تاثيرات مرجئه برفرهنگ، انديشه و اجتماع اسلامي
پاورقي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 1 بعد از ظهر توسط جواد حسنی |
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم
خوارج واژه شناسي: خوارج جمع خارجي به معناي خروج كننده و شورشي است.1 كه يكي از فرقه هاي اسلامي است خارجي به دو معناي عام و خاص به كار ميرود، در معناي عام بر كسي اطلاق ميشود كه عليه امام برحق و مورد قبول مسلمانان شورش كند2.
تاريخ پيدايش خوراج در اثناء جنگ صفين كه ميان امام (ع) و معاويه در سالهاي «36-37هق» در گرفت اختلافي در سپاه علي (ع) رخ داد مبدأ پيدايش فرقه اي به نام خوارج گرديد؛ هر چند در آغاز به نظر ميرسيد كه خوارج صرفاً فرقهاي سياسي و نظامي هستند. اما در ادامه به يك فرقه اعتقادي، كلامي و مذهبي تبديل شدند. علت خروج بر امام مسلمين
گسترش خوارج
علت عدم بقايي خوارج
فرقه هاي خوارج
آثار فرهنگي و انديشه اي خوارج
تاثرات خوارج بر فرهنگ، انديشه و اجتماع اسلامي
پاورقي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12 بعد از ظهر توسط جواد حسنی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در مورد گروه های و اندیشه های کلامی که در دنیایی اسلام به وجود آمده و تاثیرات فرهنگی و سیاسی آن اندیشه ها
|
| پیوندهای روزانه |
|
موعود شکبه اطلاع رسانی اهل البیت(ع) مجمع وبلاگ نویسان مهدوی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|