تبليغاتX
فرق و مذاهب اسلامی

بسم الله الرحمن الرحیم

قدريه

                   واژه شناسي

   كلمه قدر يك صفت است، اسم نيست به همين دليل در لغت معاني گوناگوني از آن آمده است مانند؛ «القدر : القضاء الموفق، يقال : قدره الله تقديرا . وإذا وافق الشئ شيئا قيل : جاء على قدره. والقدرية : قوم يكذبون بالقدر1» قدر را به قضا وقدر حتمي  تعريف كرده‌اند. جوهري وقتي جبررا معنا مي كنند مي گويد؛

والجبر : خلاف القدر . قال أبو عبيد : هو كلام مولد . والجبرية بالتحريك : خلاف القدرية 2.

در جاي ديگر وقتي قدر را تعريف مي كند مي گويد؛

 قدر قدر الشئ  : مبلغه . وقدر الله وقدره بمعنى، وهو في الاصل مصدر. وقال الله تعالى : ( ما قدروا الله حق قدره ) ، أي ما عظموا الله حق تعظيم . والقدر والقدر أيضا: ما يقدره الله عزوجل من القضاء. وأنشد الاخفش: ألا يا لقومي للنوائب والقدر  وللامر يأتي المرء من حيث لا يدرى 3

أبو هلال العسكري مي‌گويد؛ 

  أن القدر هو وجود الافعال على مقدار الحاجة إليها والكفاية لما فعلت من أجله ويجوز أن يكون القدر هو الوجه الذي أردت إيقاع المراد عليه، والمقدر الموجد له على ذلك الوجه، وقيل أصل القدر هو وجود الفعل على مقدار ما أراده الفاعل، وحقيقة ذلك في أفعال الله تعالى وجودها على مقدار المصلحة4.

  ابن الاثير در ذيل آيه ليله قدر مي فرمايد؛ " ليلة القدر " وهى الليلة التى تقدر فيها الارزاق وتقضى ومنه حديث الاستخارة " فاقدره لى ويسره " أي اقض لى به وهيئه5. 

بين اصحاب لغت به طور كل قدر را به اندازه مقدار و تعداد مي دانند. آنچه در لغت است با اصطلاح هيچ رابطه اي ندارد.

 

                    پيامبر(ص) و بيش بيني فرقه قدريه

 

  در احاديث، پيامبر(ص) قدريه را بيشبيني كرده و جامعه اسلامي را به آن گوشزد كرده بودند، آنان را مجوسي امت مرحومه خوانده اند.6 از سوي ديگر در همين احاديث قدريه به سه فرقه اطلاق شده اند گاه بر معتقدين به قضا و قدر الهي در افعال انسان و گاه بر منكرين قضا و قدر الهي در افعال انسان يا قايلين به قدرت و اختيار مطلق انسان در افعالش وگاهي بر معتزله اطلاق شده است. كلمه قدريه در لسان اهل بيت عليهم السلام هم به جبريه اطلاق شده هم بمعتزله   اينكه اطلاقش بمعتزله بيشتر است " شارح مقاصد " مي‌گويد: در روايات صحيحه آمده است كه قدريه بزبان هفتاد پيغمبر لعنت شده اند. ومراد از قدريه كسانى هستند كه در نفى تقدير ومشيت الهى مبالغه مي‌كنند وتمام كارها را منتسب به بندگان مي‌دانند بدون اينكه براى تقدير ومشيت خداوند كوچكترين اثرى قائل باشند. متاخرين از صحابه مانند عبدالله بن عمر ‹م73هـ ق›، جابر بن عبدالله و ابو حريه، ابن عباس(م68هـ ق)  و انس بن مالك، عبدالله(م85هـ ق) اينان از آنان بيزاري مي‌جستند1/6  قدما محدثين شيعه نيزقدريه را بر مفوضه اطلاق مي‌كردند چنانكه مرحوم كلينى عنوان باب جبر وتفويض را باب جبر وقدر وامر بين الامرين قرار داده وقدر را مقابل جبر معرفى كرده. مرحوم صدوق در كتاب توحيد از امام صادق ( ع ) روايتى باين مضمون آورده كه سؤال كردم آيا با دعا مي‌شود قدر را رفع كرد ؟ فرمودند دعا هم از جمله قدر است وفرمود قدريه مجوس اين امتند. در بين كتابهاي ملل و نحل فعلا قدريه اسم براي منكران قدر الهي رواج يافته است. از اين رو ما نيز در اينجا به همين معنا بحث خواهيم كرد. قدريه يا مفوضه نخستين، همان مرجئه قدريه هستند كه يكي از فرقه هاي مرجئه به شمار مي روند. اينان دو اعتقاد مهم داشته اند: يكي اعتقاد به ارجاء و ديگري اعتقاد به تفويض و نفي تقدير الهي در افعال انسان .بزرگترين علماء اين گروه مي تواند از معبد جهني(م80هـ ق /699م) و غيلان دمشقي (م125هـ ق/743م) محمد بن شبيب، ابي شمر، صالحي ، خالدي، جعد بن درهم نامبرد.

 

                        منشاء پيدايش قدريه

 

   در مورد پيدايش قدريه اختلاف نظرموجود است، اكثر مستشرقين معتقدندكه اين انديشه را از متكلمان نصراني يا فيلسوفان يوناني گرفته‌اند؛ سبل معتقد است كه غيلان دمشقي در زمينه معرفت فطري، نفي صفات، خلق قرآن و آزادي ارادة انسان از تعاليم مسيحيت و كتابهاي« يوحنا دمشقي» و مشهورترين آنها كتاب «ينبوع الحكمه» گرفته شده است 7 اوليري اين آراء را  الهام گرفته از منابع يوناني مي‌داند. احمد امين معتقد است كه  اعقتاد قدريه به آزادي ارادة انسان از ثمرات حيات ديني و سياسي اسلام است. و خود مسلمانان آزادي اراده انسان را طرح كرده اند8. وي در ادامه سخنش مي افزايد؛ در قرآن كريم آياتي هست كه دلالت بر جبر داردمانند؛هود/34و زمر/19 ونحل/36 و انفال/11 در كنار اين  آيات آياتي ديگري وجود دارد كه ظاهرآنها حاكي از اختيار انسان و مسئوليت وي در برابر  اعمالش مي‌باشد مانند انعام/153، كهف/29، نساء/110و111 احاديث فرواني نيز درباره آزادي ارادة انساني وارد شده است. روش است كه اين آموزها پيش از فتح شام و عراق بوسيله مسلمانان وجود داشته است، بنابراين موضوع قضاو قدر از ابتداء براي مسلماناني مطرح بوده است و به نظر مي‌رسد كه اين انديشه اختصاص به اسلام نداشته باشد بلكه تقريباَ در هر ديني نظير يهوديت، مسيحيت وآيين زردشت مي توان آن را يافت. بحث و گفتگوي  مسلمانان و مسيحيان شام پيرامون مساله جبرو اختيار از همان صدر اسلام آغاز شده براي مثال نقل مي كنندكه اسقف بزرگ شام كه معتقد به آزادي ارادة انسان بود در جابيه با عمربن خطاب در اين باره به مخالفت برخاست و اعتقاد او به جبر را رد كرد عمر نيز او را به باد حمله گرفت و سخت تهديش كرد و عقيدهاي وي را به كلي مردود دانست. عبدالله بن حارث هاشمي روايت مي كند:  عمربن خطاب را ديدم كه در جابيه سخراني مي‌كرد و اسقف بزرگ مسيحيان نيز حضور داشت وقتي عمر گفت كسي را كه خدا هدايت كند نمي‌توان گمراه كرد وكسي را كه خدا گمراه كند نمي توان هدايتش كرد اسقف گفت ... و گريبان خويش دريد عمرگفت چه مي‌گويي اي دشمن خدا؟ اسقف گفت اي امير المومنين خداوند هدايتگر است نه گمراه كننده عمر گفت دروغ مي‌گويي! بلكه خداوند تو را آفريده آنگاه گمراهت كرده، سپس تورا مي ميراند و اگر بخواهد به دوزخت خواهد افكند به خدا سوگند اگر همان پيمان سست ميان ما و تو نبود گردنت را مي‌زدم خداوند چون آدم را آفريد، ذريه او را با دست خود پرا كند و گفت : اينان بهشتي اند گرچه براي بهشت كار نكنند و اينان دوزخي اند هر چند كاري نكنندكه مستوجب دوزخ باشند آنان براي بهشت آفريده شده‌اند و اينان براي دوزخ ،راوي مي گويد آنگاه مردم پراكنده شدند و احدي در مساله قدر با ديگري اختلاف پيدا نكرد9. اين نوع مباحثات در تفكر و تحقيق در آزادي و اختيار انسان در زمان پيامبر(ص) و صحابه بزرگوار ايشان وجود داشته است، و بعضي از صحابه به اين مساله اهتمام و توجه داشتند و گاهي پيرامون اين مسايل اظهار نظرمي‌كردندو حتي در مواردي با آن بحث و مناقشه مي‌پرداختند.

 

 

           مهمترين نظريات غيلان دمشق و قدريه

 

غيلان مانند تمام مرجئه قايل به ارجاء بود و مهمترين انديشه هاي وي عبارت بود از :

1) ايمان عبارتست از معرفت ثانوي به خداي تعالي و محبت و خضوع نسبت به او و اقرار به آنچه پيغمبر آورده و به آنچه از خداي آمده است .

2) معرفت نخست فطري و ضروري مي باشد. معرفت فطري عبارت ا ست از جهان را سازنده‌اي و انسان را آفريننده‌اي مي‌باشد. اين نوع معرفت را ايمان نمي دانند.

3) ايمان امري نيست كه كمي و زيادي داشته باشد كه مردم به خاطر آن نسبت به يكديگر برتري پيدا بكنند.

4)    صفات خداوند را نفي مي كردو قرآن را مخلوق مي دانست.

5)    اعتقاد به قدر خيرو شررا از جانب بشر مي‌دانست 10

 

دوران گسترش قدريه

     

  در دوران بني اميه بين حاكمان بني اميه بر سر تصاحب خلافت بينشان اختلاف رخ داد و مخصوصا با كشتن معبد كه در دوران حجاج بن يوسف برعراق به دستور عبدالملك بن مروان 65-86هـ ق انجام گرفت و غيلان در روزگار هشام(106-125هـ ق) و ظاهرا به استناد فتواي اوزعي فقيه شامي به قتل رسيد.11پس از به قتل رسيدن اين دو وليد بن يزيد بن عبدالملك قدريه را رهبري مي كردند. وقدريان را براي عزل عموزاده خود بسيج كرداو هم چنين آن گونه كه از شافعي نقل شده مردم را بر انديشه قدر فرا خواند و اصحاب غيلان را به خود نزديك ساخت 12. ارتباط اين گروه با يزيدبن وليد همچنان بر قرار ماند به گونه‌اي كه او را  وادار كردند براي برادرش ابراهيم بن وليد از مردم بيعت بگيرد. منصوربن جمهور يكي از كارگزاران يزدبن وليددر عراق ، خراسان، سند، سجستان، قدري مسلك بود13.

 

علت عدم گسترش قدريه

 

     انديشه تفويض و قدريه از آن روي كه در بردارندة الزاماتي سياسي بود و با بستن زمينه حكومت حكمرانان ستمگر براي توجيه رفتار هاي خود نوعي تهديد براي وضع سياسي و ثبات دلخواه امويان به شمار مي‌رفت چندان خوشايندحكمرانان نبود. از آن گذشته قدريه شام و عراق سياستهاي مالي بني اميه را موردحمله قرارمي داده ومفاسد آنهارا برملا مي‌كرده‌اند آنان را به ستم وتجاوزو تصرفات دلخواهانه و غير شرعي در اموال مسلمانان متهم مي‌ساخته‌اند، با نظريه آنان در باب خلافت مخالفت مي‌ورزيده‌اندآنها را افرادزورگو سلطه جومي خوانده‌اندو سرانجام آنكه در صدد سرنگوني حكومت امويان بوده‌اندو به هر طريق ممكن، گاه با تحريك مردم و گاه با تاييد دشمنانشان عليه آنان مي‌گوشيدند و گاهي هم در انتظارفرصتي مناسب مي‌نشستند و به محض دست يافتن چنين فرصتي به همراه ديگر شورشيان عليه آنها مي‌شوريدند، براي نمونه، معبدجهني از جمله قدرياني بود كه همراه عبدالرحمن بن محمد بن اشعث عليه عبدالملك بن مروان خروج كرد.14

      قاضي عبدالجبار مي گويد: «عمربن عبدالعزيز غيلان را نزد خود فرا خواند و چون غيلان آمد عمر به او گفت؛ خداوندياريت كند مرا در آن چه بر عهده گرفته ام ياري رسان غيلان گفت فروش گنجينه ها و رد مظالم را به من واگذار. عمر در خواست او را پذيرفت غيلان آنها را در معرض فروش گذاشت و چنين مي‌گفت؛ بشتابيد به سوي كالاهاي خيانكاران بشتابيد به سوي كالاهاي ستمگران بيايد به سوي كالاهاي كساني كه جانشيني پيامبررا در ميان امت او به دست گرفتند بي آنگه به روش و سنت او رفتار كنند.15»غيلان پيوسته روش بني اميه را با سيره پيامبر (ص) مقايسه مي‌كرد و دشمني و ستيز ايشان با اسلام، تعطيل كردن ا حكام الهي و دور كردن افراد با تقوا از بني اميه تلاش مي كرد. ب حملات قدريه به بني اميه، آنان را واداشت كه با آنان مقابله كنند. عبدالملك نخستين خليفه اموي بود كه به مناظره با قدريه برخاسته و كوشيده است تا آنان از مذاهب خود روي گردانند وبطلان عقايد شان را و آشكار سازد16. علت مبارزه بني اميه با قدريه حملات قدريه مي باشد.

 

 پاورقي

1- الخليل الفراهيدي،كتاب العين  ج 5   ص 112

2- الجوهري، الصحاح ج 2   ص 608

3- الجوهري، الصحاح  ج 2   ص 786

4- أبو هلال العسكري، الفروق اللغوية ص 421

5- ابن الاثير، النهاية في غريب الحديث  ج 4   ص 22

6- الخصال ج1ص72 وكنزالعمال ج1ص118 و سنن ابي داواد2 ح222

1/6- الفرق بين الفرقص18-20

7- الحياه العلميه في الشام ص126 به نقل از فرقه هاي اسلاميدر سرزمين شام دكتر حسين عطوان و دكتر اصغر حلبي، تاريخ علام كلام در ايران وجهان اسلام ص168

8- ضحي الاسلام ج1ص345

9- تاريخ دمشق  حرف عين من عبدالله بن حبيرالي عبدالله بن زيدص86 و تهذيب التاريخ ابن عساكر ج7 ص350 به نقل از فرقه هاي اسلامي در شام ص32-33

10- البدع ص165 و ملل و نحل ح1ص127 و الفرق بين فرق ص125

11- دكتر حسن صابري، تاريخ فرق اسلامي ج1 ص59 و علي رباني فرق و مذاهب كلامي ص248

12- سيوطي، تاريخ الخلفاء به نقل از تاريخ فرق اسلامي ج1ص59

13- ابن الاثير الكامل ج10ص114 به نقل از تاريخ فرق اسلامي ج1ص59

14- التاريخ الكبيرج4ص339 و البدايه و انهايه ج9ص34

15- فضل الاعتزال ص231به نقل از فرقه هاي اسلامي درسرزمين شام53

16- فرقه هاي اسلامي در سرزمين شام ص53

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط جواد حسنی | 
               بسم الله الرحمن الرحیم

مرجئه

                                واژه شناسي


   
کلمه «مرجئه» بروزن مسلمه اسم فاعل از ماده ارجاء است و گاهي نيز بدون همزه استعمال ميشود«مرجيه» بر وزن مغنيه1. اين كلامه به معاني ذيل به كاررفته. 1) تاخير انداختن 2) اميد دادن2.در فرهنگ اسلامي به گروهي مرجيه گفته مي شود كه طبق معناي اول عمل را از ايمان ماخر مي دانسته اند و معتقد بودند که عمل از حيث رتبه بعد از ايمان بوده و داخل در حقيقت ايمان نيست. 3 طبق معناي دوم معصيت به ايمان ضرري نمي زند.4 چند نمونه از سخن انديشمندان اسلامي در باره مرجئه و ارجا:
شيخ مفيد مي فرمايند:
    المرجئة. اختلف فيهم على أقوال : فقيل هم فرقة من فرق الإسلام يعتقدون أنه لا يضير مع الإيمان معصية كما لا ينفع مع الكفر طاعة ، سموا مرجئة لاعتقادهم أن الله تعالى أرجأ تعذيبهم عن المعاصي ، أي أخره عنهم . وقيل : هم الذين يقولون الإيمان قول بلا عمل ، لأنهم يقدمون القول ويؤخرون العمل . وقيل : ما عدا الشعية من العامة ، وسموا مرجئة لأنهم زعموا أن الله تعالى أخر نصب الإمام ليكون نصبه باختيار الأمة بعد النبي صلى الله عليه وآله5
ابن اثير مي گويد:
      «رجا» في حديث توبة كعب بن مالك ( وأرجأ رسول الله صلى الله عليه وسلم أمرنا ) أي أخره . والارجاء : التأخير ، وهذا مهموز .  ومنه حديث ذكر ( المرجئة ) وهم فرقة من فرق الاسلام يعتقدون أنه لا يضر مع الايمان معصية، كما أنه لا ينفع مع الكفر طاعة . سموا مرجئة لاعتقادهم أن الله أرجأ تعذيبهم على المعاصي : أي أخره عنهم . والمرجئة تهمز ولا تهمز . وكلاهما بمعنى التأخير . يقال : أرجأت الامر وأرجيته إذا أخرته . فتقول من الهمز رجل مرجئ ، وهم المرجئة ، وفى النسب مرجئى ، 6
الطريحي مي گويد:
     وقد اختلف في المرجئة فقيل : هم فرقة من فرق الاسلام يعتقدون أنه لا يضر مع الايمان معصية كما لا ينفع مع الكفر طاعة ، سموا مرجئة لاعتقادهم أن الله تعالى أرجأ تعذيبهم عن المعاصي ، أي أخره عنهم . وعن ابن قتيبة أنه قال : هم الذين يقولون الايمان قولا بلا عمل ، لانهم يقدمون القول يؤخرون العمل . وقال بعض أهل المعرفة بالملل : إن المرجئة هم الفرقة الجبرية  7
آقاي شاکري مي فرمايند:
      كلمة الإرجاء على معنيين: أحدهما: التأخير ، يقال : أرجيته وأرجأته ، إذا أخرته ، ومنه قوله تعالى:  ( قالوا أرجه وأخاه ) أي أمهله وأخره، وسموا مرجئة لأنهم أخروا العمل عن الإيمان. ثانيهما: إعطاء الإرجاء، أما إطلاق اسم ــ المرجئة ــ على الجماعة بالمعنى الثاني فظاهر، لأنهم كانوا يقولون: لا يضر مع الإيمان معصية، كما لا ينفع مع الكفر طاعة8
استادسبحاني در بحوث في الملل والنحل مي‌فرمايد ؛
  « مرجئه اصرار ورزيدند كه اساس نجات همان ايمان قلبي وشهادت لفظي است و عمل به وظايف ارتباطي به ايمان انسان نداردازاين طريق ايمان را  مقدم داشتندو عمل را تاخير افكنند  و به همين جهت مرجئه ناميده شدند وتا آنجا پيش رفتند كه ايمان يك گناهكار با ايمان پيامبر عظيم شان دريك اندازه دانستند »9
دكتر احمد امين در فخرالاسلام ترجيج مي‌دهدكه؛
       « واژه ي ارجاءبه معناي مهلت دادن و تاخير انداختن در نظرگرفته شودواين نام براي كساني علم شده است كه امر دو دسته اي را كه خون يكديگر را ريخته اند تاروز واپسين به تاخير مي اندازد درباره هيچ كدام  از دو دسته داوري نمي كنند.10
     پس به طور كلي مي‌توان گفت ارجا در فرهنگ اسلامي به فرقه‌ي طلاق مي‌شود،كه قايل‌اند به اينكه ايمان يك امر قلبي است و به اعمال مرتبط نيست جغرافياي عمل و ايمان هيچ گونه ارتباطي با هم ندارد، ايمان يك امر قلبي و بسيط مي‌باشدكه داراي درجات نيست. همه ابناء بشر ايمانشان در يك سطح است.

 

                پيدايش مرجئه
 

الف- عامل فرهنگي و اجتماعي


     
بعداز حادثه كشته شدن خليفه سوم عثمان بن عناف و درپي  اختلاف مسلمانان ورويارويي آنان در جنگهاي جمل، صفين و نهروان و سرانجام ترورخليفه پيامبر، امام علي (ع) حوداث مترتب برآن، سه گروه متخاصم در جامعه اسلامي پديد آمد.گروهي به جانبداري ازمظلوميت عثمان  خليفه مقتول برخواستند وتلويحاً از امام علي (ع) انتقاد مي‌كردند و فضايل او را نا ديد مي‌گرفتند. نيروي محرك اين جبهه، دستگاه اموي بود كه معاويه و پس از وي مروانيان در رأس آن قرار داشتند. گروهي ديگر به نام گروه علوي به دفاع از حقانيت امام علي (ع) در پذيرفتن حكومت و سركوبي پيمان شكنان برخاستند و با اعتقاد به سوابق و خدمات درخشان  و فضائل و مناقب و مناهب امام علي(ع)، او را شايسته خلافت و برتر از خلفاي پيشين معرفي مي‌كردند،كلية تلاش هاي وي را عين حقيقت وصواب مي‌دانستند. گروهي ديگر كه جنگ نهروان را به راه انداختنه بودند، علي(ع) و امويون را تكفير مي كردند. جامعه اسلامي در نيمه دوم قرن اول هجري به سه گروه تقسيم مي شدند؛ شيعيان، خوارج و بني اميه. اين گروهها ا زيك سوبه مساله خلافت واينكه بايد از چه كسي پيروي كردوتكليف وظيفه؟! چه شرايطي بايد داشته باشد دامن مي زدند از سوي ديگر مساله ايمان، كفر، جبرو اختيار را پيش مي‌كشيدند.
        در چنين آشفته بازارعقايد و كشمكش عثمانيان با علوييان و نزاع ياران علي (ع) با خوارج كه سب و لعن نثار يكديگر مي‌كردند شخصي به نام حح«حسن بن محمد بن حنفيه بن علي بن ابي طالب( م 101 هـ ق) » به اعتقاد خود دست به ابتكاري  زده و مكتبي به اسم ارجاء پديد آورد. هرچند بعدها از آن اظهار ندامت كرد ولي كار  از كار گذشته بود و مكتب ارجاء انتشار يافت و بدعت كارخود را انجام داده بود.
    وي نظر داشت بايد« شيخين را تصديق كرد ولي هر نوع قضاوت و داوري درباره عثمان و علي(ع) و طلحه و زبيز خودداري نمود11»،تاريخ به وجود آمدن مذهب مرجئه سال« 85يا81» هجري قمري مي باشد.
     اما استاد رسول جعفريان مي‌گويد؛« ارجاء حسن بن محمد بن علي بن ابيطالب(ع) غير آن ارجاء است كه اهل سنت آن را نادرست  مي‌شمرند...من به آن كتاب دسترسي پيدا كردم ابن ابي عمردر كتاب الايمان نقل مي‌كند: حسن به من دستور داد تا اين كتاب را برمردم بخوانم. پس از توصيه مردم به تقوا وتوصيه عمل به كتاب خداو... درپايان مي‌گويد: ما ابوبكرو عمر را دوست داريم و اما درباره كساني كه بعد از آنها آمده كار آنان را به خداوند موكول مي كنيم و... آنچه حسن درباره آن سخن گفته عدم ابرازعقيده درباره آناني است كه در اين فتنه وارد شدند اما ارجاء مربوط به ايمان كه بنيان عقيده مرجئه هست، وارد نشده و نمي توان در اين باره بر او عيب جويي كرد.12»

 

                    ب - تكوين مرجئه


   
ارجاء در عمل ونشناختن حق از باطل و مشتبه شده امر  بر افراد و موكول كردن آن به آخرت، بعداز خلافت امام علي(ع) ظهوركرد. نوبختي مي گويد:
«دسته‌اي با عبدالله بن عمربن خطاب و محمد بن مسلمه انصاري و اسامه بن زيد بن حارث كلبي، غلام آزاد كرده رسول خدا(ص)سعدبن مالك (سعدبن ابي وقاص) از علي (ع) كناره گيري كرده پس از درآمدن در بيعت وي از جنگ با او وهمراهي با وي نيز در محارباتش خودداري نمودند آنان گفتند كه روا نباشد با علي (ع) بستيزيم و نيز سزاوار نيست كه در نبردهايش او را همراهي كنيم اين دسته را معتزله نامند. برخي از دانشمندان گفته‌اندكه حفظ بن قيس تميمي با بعض از خاصان قومش كه از بني تميم بودند عزلت اختيار كرده و ايشان را گفته كه:از اين فتنه و غوغا كناره گيريد كه خير و صلاح شما در اين است13»
«سعدبن ابي وقاص در مورد فتنه عثمان مي گفت: گواهي مي دهم كه پيامبر خدا(ص)فرموند:« بزودي فتنه‌اي پديد خواهد آمدكه شخص اگر نشستن برگريند بهتر از كسي است كه به تلاش برخيزد آنگاه فرمود آيا ديده اي كه كسي به خانه من بيايد و دست خويش به قصد كشتن من دراز كند؟ پس فرمود: در اين صورت مانند پسرآدم (هابيل)باش يعني آن فرد را نكش»14 و نيز در همين باره مي‌گفت گمان نمي‌كنم استحقاق من به خلافت كمتر از استحقاقم به اين پيراهنم باشد من جهاد را مي‌شناسم و البته اگربهتر ازمن يافت شود از غصه خودرا نخواهم كشت و در اين فتنه نمي‌جنگم مگر شمشيري برايم بياورند كه دوچشم و يك زبان و دو لب داشته باشد و به من بگويد اين كافر است وآن مومن15»
حرمله غلام اسامه بن زيد حارثه كلبي مي‌گويد:
 « اسامه مرا نزد علي بن ابيطالب (ع) فرستاد و گفت ايشان را سلام برسان و بگو اگر در كام شير بودي هرآينه دوست داشتم كه من نيز بكامش  درآيم اما در اين بيشامد با تو همراهي ندارم16»
    عديسه دختر اهبان بن صيفي غفاري مي‌گويد: « علي (ع) نزد پدرم آمد و ا زاو خواست تا همراه وي خارج شود اما پدرم گفت: دوست من پسرعموي تو مرا سفارش كرده است كه چون ميان مردم اختلاف پديدآيد شمشير چوبين برگيرم و من اكنون اين كار را كردم اگر مي خواهي با همين شمشير با تو بيرون مي آيم پس علي (ع) پدر مرا ترك كرد17.»
  در اخبار گروهي از صحابه آمده است كه ايشان نخستين كساني بود كه پاي خود را از آشوب و فتنه هاي پيش آمده كنار كشيدند و قايل به ارجاء شده‌اند اين عده براي تاييد مواضع خود به احاديث فراواني كه از پيامبر شنيده بودند تمسك مي‌جستند.18
عده‌ي ديگري كه قايل به ارجاء شدند گروهي از سپاه اسلام بودند براي دفاع از مرزها وجهاد وقتي برگشتند ديدند خليفه( عثمان) كشته شده است. عده‌اي كشتن او را حق مي دانستند و عده اي همراه با خليفه پيامبر(ص) امام علي(ع) بودند و عده‌اي بر امام مسلمين خروج كردند وقتي آنان برگشتند قائل به ارجا شدند. ابن عساكر مي گويند: «‌اين عده در فتنه عثمان گرفتار شك و ترديدشدند آنان به قصد جنگ از مدينه بيرون رفته بودند چون پس از كشته شدن عثمان باز گشتند مردمي را كه تا پيش از آن متحد ديده  بودند، ميانشان پراگندگي يافتند. پس به مردم گفتند: وقتي شما را ترك گفتيم همه شما متحد بوديد و ميانتان پراكندگي نبود اما اكنون كه باز گشته ايم شما را پراكنده و در حال اختلاف مي بينيم عده اي از شما مي گويند عثمان مظلومانه كشته شد و او ويارانش بر حق بوده‌اند. بعضي ديگر مي‌گويندحق با علي است و ياران او همه مورد اعتماد و تاييدند اينك ما نه از آن دو بيزاري مي‌جويم و نه لعنت شان مي‌كنيم ونه به بر بدي آنان گواهي مي دهيم، كارشان را به خدا وا مي گذاريم  تا ميان آن داوري كند»19.  
    از شواهد تاريخي كه به طورنمونه  متذكر شديم به وضوح فهيده مي شود كساني كه در جنگ، همرا  با امام علي (ع) بر عليه اصحاب جمل، معاويه و نهراوان شركت نكردند اولين افرادي بودند كه به ارجا قائل شدند و از قضاوت در مورد آنان بر حق ويا باطل بودنشان دوري جستند و مردم را نيز از قضاوت باز مي‌داشتند و به رستاخيز حواله مي‌دادند وبه طرفداري از  هيچ كدام بر نخاستند؛ نه گروهي از ايشان را تخطئه كردند ونه گروهي را مورد تاييد قرار دادند، و نيز در ريختن خون گروهي ديگر شركت نجستند. اين افكار به سبب بالاگرفتن نزاع هاي گروههاي مختلف (علوي و خوارج و اموي) در امر خلافت وتندروي ها و خون ريزيهاي مكرركه توسط خوارج و امويون صورت مي گرفت، موجب شد كه اين بدعت رشد كند و پايه‌هاي انديشه‌ي فرقه مرجئه استحكام يابد.

 

                     ج - تبديل شدن انديشه مرجئه از سياسي به كلامي


     طرح مرجئه در آغاز مانند خوارج يك  انديشه سياسي صرف بود كه عده اي از صحابه و تابعين بخاطر توجيه كوتاهي خويش در انجام وظيفه بيان مي‌كردند. وقتي اين مساله در اواخر قرن اول مطرح شد،كساني كه معتقد به ارجا در وظيفه سياسي بودند مساله ايمان و كفر كه توسط خوارج مطرح شده و بسيار داغ گرديده بود را پيش كشيدند. اين افراد راحت طلب توجيه كننده تكليف گفتند ايمان فقط اعتقاد به خداوند هست، و ايمان را امر بسيطي دانستند كه امكان زياد و كم شدن ندارد و عمل را ماخر از ايمان دانستند. در سده‌هاي بعد، اين انديشه كلامي تكامل يافت و به صورت يك انديشه كلامي خاص درآمد. حتي بعضي از ائمه اربعه فقهي نيز معتقد به ارجا شدند .

                         مهمترين انديشه هاي كلامي مرجئه


1- به تاخير انداختن قضاوت در مورد عثمان، امام علي(ع) و مخالفان ايشان طلحه، زبير، عايشه(ام المومنين) و معاويه را تا روز قيامت به خدا وا گذاشتن.
2- رتبه اعمال متاخر از رتبه ايمان است و گناهان كبيره به ايمان ضرر نمي‌زند، مرتكب كبيره مومن هست.
3-   ايمان صرفا معرفت و اعتقاد قلبي همراه با اقرار و اعتراف زباني است.
4- ايمان امر بسيطي است و داراي درجات ومراتب مختلف نيست. به طوري كه ايمان يك فاسق جابر با ايمان پيامبر (ص) در يك درجه است.
5- گناهكار اگر توبه نكند لزوما دچار عذاب ابدي نخواهد شد و درباره اصل عذاب آنها، حكم قطعي نمي دادند.
6- مخلوق بودن قرآن

 

        علل گسترش مرجئه


             1- علت فرهنگي و اجتماعي


    در دوران پيش از امويان اين فرقه معروف و شناخته شده نبود. پس از آن كه معلوم شد، خوارج گنهكاران را( خواه حكام باشد يا غيرحكام) تكفير مي‌كردند در برابر فرقه مذكور معتزله معتقد بودند اگرچه كافر نيستند ليكن به سبب گناهشان جاودانه در آتش خواهد بود. فرقه مرجئه در برابر اين دو فرقه كه همان خوارج و معتزله باشد،  قيام كردند.گنهكاران را به كفرو عذاب در دنيا محكوم نكرد بلكه آنها را به روز وا پسين واگذار كردند در كتاب مقالات الاسلامين آمده«فرقه‌ايي مرجئه نام گرفتندكه معتقدند مرتكب گناه كبيره مورد عقوبت قرار نمي‌گيرد  زيرا با وجود ايمان گناه زياني نمي‌رساند20»   عده‌اي كه منافع وقدرت و شهوت راني خودرا در ترويج اين عقايد مي‌ديدند آزادي كامل به آنها ‌داده و در جهت ترويج و گسترش اين فكر اقدام كردند.


               2- علت سياسي


   
مرجئه در اواسط روزگار حكومت امويان پيدا شدند «85-81» و فعاليت خود را در جهت اشاعه اين انديشه، ميان محافل فكري اسلامي ظاهر ساختند. حكام اموي در اشاعه و انتشار اين فكر آنها را ياري كردند، چون مرجئه آنها را مؤمن قلمداد مي‌نمودند وآنها بيش از هر چيز به اين صفت نيازمند بودند، بويژه در شرايطي كه خوراج بر كافر بودن امويان و اكثرصحابه رسول الله (ص) و فاسق بودنشان تاكيد مي‌ورزيدند و معتزله راي مي‌دادند كه ايمان عبارت از عقيده و عمل به واجب ها و همه احكام آن است و هر كس به آنها عمل نكند هر چند به همه اركان و اصول اسلام معتقد با شد مستحق خلود درجهنم است.
   دوران طلايي وگسترش مرجئه زمان حكومت امويان مي‌باشد و اعتقاد مر جئه اين بود كه« حكومت بني اميه به امر خداوند است واين حكومت مشروعيت شرعي دارد هرچند حاكمانشان  مرتكب كبيره شوند »20/1  مرجئه  براي حاكمان اموي بيشتر وسيله‌اي براي توجيه اعمالشان بودند و به همين خاطرعلماء مرجئه نزد آنان شان ومنزلتي خاص داشتند و كلامشان نافذ بود.


                  ابوجنيفه امام مرجئين
      
حوزه درس حمادبن ابي سليمان، مرجئي پرور بوده است همان گونه كه محفل درس خود ابوحنيفه نيز مرجئي پرور بوده است  قاضي يوسف و محمد بن حسن شيباني از شاگردان معروف وي جزء مرجئه به شمار مي‌آمده‌اند21. سعد بن كرام(م155)نيزكه در مجلس درس ابوحنيفه حاضر مي‌شده22. از مرجئه بوده است. قريه بن جعفر از اصحاب راي و شاگرد ابوحنيفه بوده است23.عده كثيري از اصحاب راي عقيده ارجا داشتند. يكي از محققين معاصر مي‌گويد«رسوخ ارجا در اصحاب راي بي‌گمان به جهت ابوحنيفه بوده است 24» بغدادي مي‌گويد:ابوجنيفه از مرجئه عراق مي‌باشد.25»
ابو اسحاق فزاري مي گويد:« از ابوحنيفه شنيدم كه مي گفت ايمان ابوبكر و ابليس يكي است ابليس يارب مي‌گويد و ابوبكر نيز يارب مي‌گويد.26» قاسم بن عثمان مي‌گويد: ابوحنيفه در راه به مستي برخورد كه ايستاده بول مي‌كرد، به ابو حنيفه به مست گفت اگر نشسته بول مي‌كردي بهتر نبود؟مست نگاهي به او كرد و گفت: اي مرجئي چرا نمي‌گذاري! ابوحنيفه پاسخ داد، اين پاداش من است كه ايمان تو را هم سطح ايمان جبرئيل كرده‌ام 27. يكي از مهمترين علتهاي گسترس مرجئه وجود فقهاي بزرگ در اين مسلك مي باشد.كه بعضي از اين شخصيتها اسماءشان گذشت.

 

                   افول مرجئه


    
چهرة مرجئه بيشتر يك فرقه سياسي بودكه به خود ظاهر مذهبي مي دادند واصلاً توضيح و تبين بعضي از احكام درخواستي بود كه به دستورخلفاءيا واليان انجام مي‌گرفت به همين سبب با  انقراض امويان تقريبا مرجئه نيز منقرض شدند. 28
   عباسيان نيز با اين انديشه مبارزه مي نمودند يكي از علتهاي كه خلفاءعباسي انديشه معتزله را مذهب رسمي خلافت و دربارحكومت عباسي كردند مخالفت با فكر و انديشه مرجئه مي‌باشد. اين موضوع را در تشكيل و گسترش مذهب معتزله توضيح خواهيم داد.

 

                فرقه هاي مر جئه


     درمورد تعداد فرقه هاي مرجئه اختلاف نظروجود دارد اشعري در مقالات الاسلاميين مي نويسد ؛«مرجئه دوازده فرقه داردكه همه آنها معتقدند ايمان امري قلبي است و عمل خارجي درحقيقت آن ربطي ندارد »29
       بغدادي اسفرايني درالفرق بين الفرق مرجئه را به پنج دسته تقسيم كرده است يونسيه و عسانيه و ثومينه ومروسيه»30 شهرستاني معتقداست: «أصناف مرجئه الاربعه : مرجئة الخوارج والقدرية والجبرية والخالصة ( الصالحية )» .31
استاد شاكري مي‌فرمايند: مرجئه به هفت گروه تقسيم شدند كه عبارتند از:32
  أ - اليونسية  1  : هؤلاء أتباع يونس بن عون الذي زعم أن الإيمان في القلب واللسان، وأنه هو المعرفة بالله تعالى، والمحبة والخضوع له بالقلب، والإقرار باللسان أنه  واحد ليس كمثله شئ، ما لم تقم حجة الرسل ( عليهم السلام )، فإن قامت عليهم حجتهم لزمهم التصديق بهم، وزعم هؤلاء أن كل خصلة من خصال الإيمان ولا بعض إيمان ، ومجموعها إيمان. والمؤمن 2  إنما يدخل الجنة بإخلاصه ومحبته لا بعمله وطاعته .
    ب - الغسانية 3 : هؤلاء أتباع غسان المرجئ الذي زعم أن الإيمان هو الإقرار أو المحبة لله تعالى وتعظيمه وترك الاستكبار عليه، وقال إنه يزيد ولا ينقص، وفارق اليونسية بأن سمى كل خصلة من الإيمان بعض الإيمان . وقال الشهرستاني 4: زعم غسان أن قائلا لو قال: أعلم أن الله تعالى قد حرم أكل الخنزير، ولا أدري هل الخنزير الذي حرمه هذه الشاة، أم غيرها ؟ كان مؤمنا .
    ج - التومنية 5: هؤلاء أتباع أبي معاذ التومني الذي زعم أن الإيمان ما عصم من الكفر، وهو اسم لخصال من تركها أو ترك خصلة منها كفر، ومجموع تلك الخصال إيمان، ولا يقال للخصلة منها إيمان ولا بعض إيمان، وزعم أن تارك الفريضة التي ليست بإيمان يقال له: فسق، ولا يقال له فاسق على الإطلاق إذا لم يتركها جاهدا. وقال : ومن ترك الصلاة والصيام مستحلا كفر، ومن قتل نبيا أو لطمه كفر، وإلى هذا المذهب ميل ابن الراوندي وبشر المريسي.
    د - الثوبانية 6: هؤلاء أتباع أبي ثوبان المرجئ الذي زعم أن الإيمان هو الإقرار والمعرفة بالله وبرسله وبكل ما يجب في العقل فعله، وما جاز في العقل أن لا يفعل فليست المعرفة به من الإيمان. وفارقوا اليونسية والغسانية بإيجابهم في العقل شيئا قبل ورود الشرع بوجوبه. وقال الشهرستاني 7: ومن القائلين بمقالة أبي ثوبان هذا: أبو مروان غيلان ابن مروان الدمشقي، وأبو شمر، ومويس بن عمران، والفضل الرقاشي، ومحمد ابن شبيب، والعتابي، وصالح قبة .
    ه‍ - المريسية8 : هؤلاء مرجئة بغداد من أتباع بشر المريسي ، وكان في الفقه على رأي أبي يوسف القاضي، غير أنه لما أظهر قوله بخلق القرآن هجره أبو يوسف وضللته الصفاتية في ذلك، ولما وافق الصفاتية في القول بأن الله تعالى خالق أكساب العباد، وفي أن الاستطاعة مع الفعل، أكفرته المعتزلة في ذلك، فصار مهجور الصفاتية والمعتزلة معا. وكان يقول في الإيمان: إنه هو التصديق بالقلب واللسان جميعا، كما قال ابن الراوندي في أن الكفر هو الجحد والإنكار، وزعما أن السجود للصنم ليس بكفر، ولكنه دلالة على الكفر. وقال الشهرستاني9: ونقل عن بشر المريسي أنه قال: إذا دخل أصحاب الكبائر النار، فإنهم سيخرجون عنها بعد أن يعذبوا بذنوبهم، وأما التخليد فيها فمحال.
    و - العبيدية10: هؤلاء أصحاب عبيد المكتئب . حكي عنه أنه قال: ما دون الشرك مغفور لا محالة، وإن العبد إذا مات على توحيده لا يضره ما اقترف من الآثام واجترح من السيئات. وحكى اليمان عن عبيد المكتئب وأصحابه أنهم قالوا: إن علم الله تعالى لم يزل شيئا غيره، وإن كلامه لم يزل شيئا غيره.
    ز - الصالحية11: هؤلاء أصحاب صالح بن عمر الصالحي، وقد جمع بين القدر والإرجاء فقال: الإيمان هو المعرفة بالله تعالى على الإطلاق، وهو أن للعالم صانعا فقط، والكفر هو الجهل به على الإطلاق، وزعم أن معرفة الله تعالى هي المحبة والخضوع له. وزعم: أن الصلاة ليست بعبادة لله تعالى، وأنه لا عبادة له إلا الإيمان به، وهو معرفته وهو خصلة واحدة  لا يزيد ولا ينقص، وكذلك الكفر خصلة واحدة، لا يزيد ولا ينقص.

 
      
تاثيرات مرجئه برفرهنگ، انديشه و اجتماع اسلامي 


    تاثيرات اين روش کلامي درتمدن اسلامي موجب افول فكر، انديشه و اخلاق گرديد، بي بندباري و انحطاط اخلاقي بين جوانان و جامعه اسلامي رشد كرد. در اين دوره مي‌بينيم غناء و حالات لهو رشد يافته، شرب مشروبات گسترش يافته است. به خاطر دلايلي که ذکرش گذشت زمامداران اموي با مرجئه به خاطر عقيده ارجاء مخالفتي نداشتند. اما مصلحان جامعه اسلامي در آن دوران تنها افراد آگاه به مسايل اجتماعي بودند كه به مخالفت با مرجئه پرداختند لازم به ذکر است که پيامبر اسلام (ص)در سالهاي اوليه ظهور اسلام مردم را از خطر مرجئه آگاه کرده بودند ابوموسي مي‌گويد پيامبر(ص) فرمودند: صنفان من امتي لايدخلون الجنه المرجئه والقدريه 33.
ابي الحسن علي بن موسي عن ابيه عن ابائه عليهم السلام قال رسول الله (ص)صنفان من امتي ليس لهما في الاسلام نصيب المرجئه و القدريه34.
يحي بن سالم از ابي جفعر(ع) روايت مي کنند: مالليل بالليل و لاالنهار بالنهار اشبه من المرجئه باليهوريه و لامن القدريه بالنصرانيه35.
امام صادق (ع)فرمودند: لعن الله القدريه. لعن الله الخوارج و لعن الله المرجئه و لعن الله المرجئه.36
امام صادق (ع) در باب تربيت کودکان مي فرمودند: بادروا  اولادکم بالحدث قبل ان يسبقکم اليهم المرجئه37 اين شخصيت هاي برجسته دنياي اسلام  که خود را در مقابل اين واقعه مسئول مي دانستند در مقابل مرجئه موضع مي گرفتند و خطر اين فکر را به مردم گوش زد مي‌كردند و نتايج شيوع اين عقيده را بيان مي داشتند.
    مرجئه همه گناهکاران و غاصبان را اميد آمرزش مي دادند و موجب رواج ظلم و جور مي‌شدند،  اين فکر باعث توجيه ظلم ستمکاران و حاکمان بني اميه و بي اعتنايي به احکام ديني و انحطاط فرهنگ وانديشه و اخلاق اسلامي گرديد. از دين  فقط يک کالبد ظاهري ساخته بودند و باطن دين و اعمال را که عمق دين است ناديده گرفتند. اگر ما بخواهيم تاثيرات مرجئه بر فرهنگ انديشه واخلاق اسلامي بررسي کنيم خود يک فرست جداگانه‌اي مي طلبد.  

پاورقي
1)  بن اثير، النهايه ج2 کلمه رجاء
2) النهاية في غريب الحديث ، ابن الاثير ج 2   ص 206  و  لسان العرب، ابن منظور ج 14 ص 311 و مجمع البحرين، الشيخ الطريحي ج 2 ص 144 و الصحاح للجوهري ( رجا )القاموس ( أرجأ) و الحاج حسين الشاكري، نشوء المذاهب والفرق الاسلاميةص  99و أمير المؤمنين علي عليه السلام أول من تصدى لمذهب المرجئة التحريفي  مركز المصطفى (ص)  ص 4
3) الشيخ المفيد، الافصاح ص 30 و  النهاية في غريب الحديث ،ابن الاثير ج 2   ص 206و لسان العرب، ابن منظور ج 14  ص 311 و المعصوم عليه السلام ينكشف له الغطاء  مركز المصطفى (ص)  ص 515و الحاج حسين الشاكري الإمام جعفر الصادق عليه السلام ج 1 ص 553 
4)  الشيخ المفيد،  الافصاح ص 30 و هل تجب عصمة المؤدى للشرع عن النبي صلى الله عليه وآله  مركز المصطفى (ص)  ص 26  و  لسان العرب، ابن منظور ج 14 ص 311و المعصوم عليه السلام ينكشف له الغطاء  مركز المصطفى (ص)  ص  515 والحاج حسين الشاكري الإمام جعفر الصادق عليه السلام ج 1 ص553 و الحاج حسين الشاكري نشوء المذاهب والفرق الاسلامية ص 99
5) الشيخ المفيد، الافصاح  ص 30
6)  ابن الاثير، النهاية في غريب الحديث ج 2   ص 206
7) الشيخ الطريحي، مجمع البحرين ج 2   ص 144
8) الحاج حسين الشاكري، نشوء المذاهب والفرق الاسلامية ص 99
9) بحوث في الملل والنحل ج1ص49
10) فخر الاسلام ص297 چ پنجم قاهره  1364‍ه‍ ق و1945 م .
11)  فرهنگ عقايد مذاهب اسلامي ج1ص129و فخرالاسلام  تاليف دكتراحمد امين چ پنجم قاهره ص280 و موسه الاديان والمذاهب ج2ص208 چ دارالعربيه للموسوعات
12) رسول جفريان، مرجئه تاريخ و انديشه ص58
13) نوبختي، فرق الشيعه ترجمه استاد مشكور و طبقات ابن سعد ج4ص61و ج3ص142
14) سنن ترمذي ج4ص 486و سنن ابي داود ج4ص456 به نقل از فرقه هاي اسلامي در سرزمين شام دكترحسين عطوان ص17
15) صبقات ابن سعد ج3ص143و144
16) همان ج4ص69
17) سنن ترمذي ج4ص490 به نقل از فرفه هاي اسلامي در سرزمين شام دكترحسين عطوان ص17
18) فرقه هاي اسلامي در سرزمين شام دكترحسين عطوان ص18
19) تاريخ دمشق ج20ص577 بنقل از فرقه هاي اسلامي در سرزمين شام دكترحسين عطوان ص18
20) مقالات الاسلاميين ص123
21) المعارف ص 625
22) عقود الجمال ص197
23) بن النديم، الفهرست ص258
24) جعفريان رسول، مرجئه تاريخ وانديشه ص45
25) الفرق بين فرق ص
26) تاريخ بغداد ج13 ص373
27) همان
28) موسوعه الاديان في العالم  ج8 ص191 چ اول 2000 م
29) مقالات الاسلاميين ص154
30) الفرق بين الفرق  ص72
31) الملل والنحل : 1 / 139
32) الحاج حسين الشاكري، الإمام جعفر الصادق عليه السلام ج 1  ص 557 پاورقي‌هاي استاد شاكري: ( 1 ) الفرق بين الفرق ص 212 . ( 2 ) الملل والنحل للشهرستاني ج 1 ص 136. ( 3 ) الفرق بين الفرق ص 212. ( 4 ) الملل والنحل ج1 ص 126. ( 5 ) الفرق بين الفرق ص 212. ( 6 ) الفرق بين الفرق ص 213 .( 7 ) الملل والنحل ج 1 ص 127. ( 8 ) الفرق بين الفرق ص 213. ( 9 ) الملل والنحل ج1 ص 128. (10 ) الملل والنحل ج 1 ص 126.
33) الحافظ الاصبهاني ذکر اخبار اصبهان ج2 ص351
34) المستدرک ج8 ص185 باب مما بثبت بالکفر
35) الخصال به نقل ابن عمر و بحارالانوار ج5 ص7 باب نفي ظلم و الجور عنه تعالي
36) وسايل الشيعه ج16 ص268 باب وجوب البراه من اهل البدع
37) کافي ج6ص47 باب تاديب ولد و تهذيب الاحکام ج8ص111 باب الحکم
في اولاد و المطلقات و وسايل الشيعه ج17 ص331 باب ينبغي تعمله و تعليميه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط جواد حسنی | 

        بسم الله الرحمن الرحيم

                                      

                   خوارج

 واژه شناسي:
 

  خوارج جمع خارجي به معناي خروج كننده و شورشي است.1 كه يكي از فرقه هاي اسلامي است خارجي به دو معنا‌ي عام و خاص به كار مي‌رود، در معناي عام بر كسي اطلاق مي‌شود كه عليه امام برحق و مورد قبول مسلمانان شورش كند2.
   خوارج به معناي خاص به افرادي اطلاق مي‌شود،كه درجنگ صفين در اعتراض به حكميت، در مقابل امام علي(ع) شورش كرده‌اند. عبدالله الحسن مي‌گويد: به خوارج محكمه نيز ناميده‌اند خوارج به اين جهت گويند كه بر امام علي امير المومنين (ع) خروج كردند3.
اسماء خوارج
   محكيه: اين اسم از شعار معروف آن وقتي از سپاه امام خارج شدند«لا حكم الا الله» اتخاذ شده است يا بخاطر انكار حكمين اتخاذ شده است يا بخاطر انكار حكمين مي‌باشد.4
   حرويه:  اين لقب از آن جهت بر آنان اطلاق شده كه نخستين گروه انشعابي از سپاه امير المومنين (ع)  بودنندكه شعار لاحكم الا لله دادند و از آن حضرت جدا شدند به محلي بنام حرواء رفتند5، قريه اي در بيرون كوفه كه دوميل فاصله داشته است. 6  
   مارقين :  اين نام از آن جهت به خوارج اطلاق شده كه در حديثي از پيامبر (ص) به سندهاي متعددي روايت شده و در آن فتنه خوارج پيش بيني شده است.
«إن له اصحاباَ يحقر احدكم صلاته و صيامه مع صلاته و صيامهم يمرقون من الدين مروق السهم من الرميه رئيسهم رجل ادعج احد ثدييه مثل ثدي المرئه7» 
اسماء خوارج، مارقين،حرويه و مارقين را مخالفين خوارج به آنها اطلاق كرده‌اند ولي اسمي كه خوارج براي خود نهاه بود «شراه»بود شراه جمع شاري به معناي فروشنده است خوارح اين نام را از نام هاي ديگر مي‌پسنديدند و اين اسم را از آيه شريفة «و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله» بقره/  207 برگذيده اند آنان جان خودشان را به خدا فروخته‌اند و در راه او از جان خويش مي‌گذرند.

 

                            تاريخ پيدايش خوراج
  

    در اثناء جنگ صفين كه ميان امام (ع) و معاويه در سالهاي «36-37هق» در گرفت اختلافي در سپاه علي (ع) رخ داد مبدأ پيدايش فرقه اي به نام خوارج گرديد؛ هر چند در آغاز به نظر مي‌رسيد كه خوارج صرفاً فرقه‌اي سياسي و نظامي هستند. اما در ادامه به يك فرقه اعتقادي، كلامي و مذهبي تبديل شدند.
   انشعاب خوارج از سپاه امام علي(ع) در جنگ صفين پس از جريان حكميت يك جريان و حركت كاملاً سياسي بود، اين جريان تحكيم يك توطئه پيش بيني شده و با برنامه قبلي برضد سپاه امام (ع) طرح شده بود طراحان آن افراد جا طلبي بودند كه با مايه‌هايي از نژاد پرستي آن را به وجود آوردند و سپس با شعار هاي فريبنده جماعتي از احمق مآب را تحريك كردند و گروه خوارج به وجود آمد.
      «اشعث بن قيس» يكي از رهبران خوارج در جريان حكميت يكي از كساني بود كه امير المومنين (ع) را مجبور به قبول حكيمت كرد و چو ن حضرت، بن عباس را به عنوان حكم تعيين نمود او مخالفت نمود و ابوموسي  اشعري را پيشنهاد كرد و گفت اينكه دو حكم بر ضرر ما حكم كنند در حالي كه يكي از آنها يمني باشد براي ما بهتر است از اينكه به نفع ما حكم كنند در حالي كه هر دو از قبيله مضر باشند8. اشعث با معاويه ارتباط مخفيانه داشت و معاويه پيش از جريان قرآن به نيزه كردن او را به خود جلب كرده بود9.
    زيد بن حصين از سران خوارج است كه پس از جريان قرآن به نيزه كردن معاويه با اصرار از امير المومنين(ع) خواست كه جنگ را متوقف كند و گرنه مانند عثمان او راخواهد گشت، و يا تحويل معاويه خواهد داد10.
  يكي از افرادي كه در بوجود آمدن خوارج  بسيار مؤثر بود شبث بن ربعي از قبيله تميم بود. پس از جنگ صفين و مسئله حكميت دوازده هزار نفر از سپاه اميرالمومنين (ع)  جدا شدند و به حروراء رفتند و در آنجا شبث بن ربعي را رهبر خود انتخاب كردند11.
    اين شخص مهارت عجيبي در رنگ عوض كردن داشت او در زمان پيامبر مسلمان شده و پس از رحلت آن حضرت مرتد گرديد و تابع سجاح دختر حارث شد كه ادعاي پيامبري مي‌كرد موذن او شد بعد از نو مسلمان شد واز اصحاب علي(ع) گرديد سپس از خوارج شد به حرواء رفت آنگاه از عقيده خوارج برگشت به امام حسين(ع) نامه نوشت ولي در كربلا به جنگ امام حسين (ع) رفت پس از قضيه كربلا توبه كرد با مختار در انتقام خون امام حسين (ع) همكاري نمود، پس از آنكه قدرت مختار تضعيف شد ازاو كناره‌گيري كرد حتي در قتل مختار شركت نمود12.
به طور كلي مي‌توان گفت كوتاه فكري و ساده انديشي و كج فهمي آنان موجب شد؛
 اولاً آية «ان الحكم الالله » را نادرست تفسير كنند و بين حكم به معناي قانون و برنامه حكومت به معناي فرمانروايي و داوري اشتباه كنند و در نتيجه حكميت را مخالف قرآن بدانند .
ثانياً ارتكاب گناه را موجب شرك و كفر دانسته كساني را كه به حكميت رضايت داده بودند مشرك وكافر بشمارند .
ثالثاً عناصر ساده لوح درسپاه امام علي (ع) بودند نمي توانستند موضع درست ومكتبي امام را بفهمند با نيرنگ شاميان درجنگ با معاويه دچار ترديد شدند.

                                  علت خروج بر امام مسلمين


       خوارج قائل به اين بودند كه علي (ع) در قبول حكميت خطا كرده سپس از اين انديشه فراتر رفتند عثمان و طلحه و زبيرو عايشه راتكفير كردندآنان به دو سبب علي (ع) را تكفير مي كردند الف ــ وي در دين خدا داوري قرار داده است. ب ــ در قرار داد آتش بس كه ميان امام (ع) و معاويه منعقد شد لقب امير المؤمين را از خود خلع كرده است.»13
      خوارج سعي كردند تا كار خويش را توجيه كنند مهمترين اعتقادخوارج اين است كه« مرتكب گناه كبيره كافراست »14
      اين اعتقادات خوارج هرچند در گام نخست براي توجية‌ خروج بر امام مسلمين به صورت ساده و ابتدايي ابراز شد اما به تدريج ديگر خوارج با استدلال به آيات و احاديث  رنگ كاملاً كلامي و مذهبي به آن دادند و همين امر باعث شد تا خوارج به عنوان يك فرقه مذهبي در آمد.


                           عقايدمشترك تمام خوارج


 الف ــ مسايلي كه به ايمان وكفر مربوط مي شود ؛
 1ــ عمل جز ايمان وداخل در حد ايمان است.
 2ــ درميان كفر و ايمان منزلتي قرار ندارد.
 3ــ ايمان داراي درجا ت مختلف است و درجات ايمان به چگونگي اعمال بستگي دارد مثلاً ايمان شخصي كه همه مستحبات را انجام مي‌دهد و مكروهات را ترك مي‌كند بالاتر از ايمان فردي است كه تنها به واجبات عمل مي كند.
4ــ چون عمل جز ايمان است، پس هر عملي كه با ايمان منافات داشته باشد سبب خروج ازدائره ايمان مي باشد، از نظرخوارج گناه كبيره عملي است كه با ايمان منافات دارد و موجب كفرمي‌گردد.
5ــ مرتكب گناه كبيره كافر است و عذاب اخروي‌اش ابدي.
 ب ــ مسايلي كه مستقيماً به ايمان و كفر مربوط نمي شود.
1ــ امر به معروف ونهي از منكر در همه درجات واجب است. حتي اگر به قتال بيانجامد. آنها براي قتل وپيكار با كساني كه آنها كافرمي شمارد هيچ گونه قيد و شرطي نمي‌شناختند، جزء عده‌اي خاص از آنها.
2ــ خروج وجنگ با حاكم جابر واجب است.
3ــ تحكيم وپذيرش داوري غير خدا حرام است .
4ــ درصورتي كه وجود امام ضروري باشد او با انتخاب آزاد همه مسلمين تعيين مي شود و امامتش تا زماني كه برطبق عدل وشرع عمل مي كند ودچارخطا نشود ادامه خواهد داشت .
5 ــ امامت وخلافت ازغير قريش نيز روا است.
آنها امام علي (ع)، عثمان، طلحه، زبيروعايشه ام المومنين و همه خلفاي بي اميه وبني عباس را كافر مي دانند. تبري از آنها را واجب مي شمارند15.

                                       گسترش خوارج


   آنان د رجنگ و گريزها گاهي مجبور مي‌شدند به شهرهاي دور دست كوچ كنندو در اين مسافرتها بود كه اعتقادات خودشان را منتشر مي‌ساختند و چه بسا موفقيتهايي نيز به دست مي‌آوردند مركز در گيريهاي خوار ج با سپاه خلفا بصره و كوفه بود هر گاه كه خوارج شكست مي‌خوردند به شهرهاي ديگر عقب نشيني مي‌كردند و گاهي مجبور مي‌شدند به شهرهايي فاصله زيادي از بصره و كوفه داشتند فرار كنند به طرف شمال و شهرهاي ايران و زماني به طرف شرق و جنوب شرقي و شهرهاي يمن و حجاز و حضرت الموت و بحرين و عمان و گاه نيز به سمت غرب و جنوب غربي و بلاد مغرب و شهرهاي افريقا و... 16.

                                علت عدم بقايي خوارج


   سرسختي و سازش ناپذيري خوارج و عقيدة افراطي آنها سبب شدكه نتوانند در كنار ديگر مسلمانان زندگي كنند، زيرا آنها مسلمانان غير خودشان را مشرك مي‌دانستند و شهرهاي اسلامي را بلاد شرك مي‌پنداشتند و در نتيجه جنگ با آنها را يك وظيفه شرعي تلقي مي‌كردند و همين امر باعث شد كه آنها هم با مردم و هم باحكومتها همواره در حال جنگ و ستيز باشند و طبيعي بود كه حكومت‌ها نيز سركوبي آنها را در راس برنامه هاي خود قرار داده بودند.

                                          فرقه هاي خوارج


 خوارج به قرفه هاي متعددي تقسيم شدند و با عقايد خاص خودشان مانند:
الف- ازارقه؛ پيروان نافع ازرق حنفي بود.17 از بزرگان فقهاء آنان محسوب مي‌شد عقايداين گروه عبارتنداز:
  ازدواج با ساير مسلمين حرام وخيانت در امانتشان جايزاست.
  سرزمين مسلمين را سرزمين جنگ و دار الكفر و كشتن مردان و زنان و حتي كودكان آن را حلال مي‌دانست، زن و فرزند مخالفين واجب قتل و تا ابد در آتش مي‌باشد.
  تقيه جايز نيست و مرتكب كبيره كافراست.
  حد رجم زناي محصنه (سنگسار) را برداشتند.
  قاعدين يعني خوارج غير خودشان كافر و مشرك هستند.
  مخالفان خود را مشرك و كافر مي‌دانستند.18
ب- نجدات عازريه: نجديه پيروان نجدبن عام حنفي هست عقايد اين گروه عبارتند:
  مجتهد در صورتيكه خطا كرده باشد معذور است «بعد از اجتهاد» دين را چند موضوع مي‌دانند.
  كشتن فرزندان مخالفين جايز است.
  معرفت به خدا و پيغمبر(ص)، تحريم خون مسلمانان وتحريم مال آنها.
  اقرار به چيزهايي كه از جانب خدا آمده است.
  دروغ را از زنا مهمتر مي‌دانستند ولي حد شرابخوار را برداشتند.
  وجود امام را لازم نمي‌دانستند، اما وقتي مردم با يكديگر با عدل و انصاف رفتار ننمايند آنوقت لازم است19.
ج – اباضيه؛ پيروان عبدالله بن اباض التميم هستند(م86هـ ق) اباضيه معتدل ترين فرقه خوارج و تنها فرقه باقيمانده از آنان هستندكه امروزه در كشور عمان و مناطقي از شمال آفريقا حضور دارند خاندان سلطنتي كنوني عمان نيز اباضيه مذهب هستند20.
اين گروه در نيمه دوم اول هجري به وجود آمدند و در روزگار مروان اباضيه خروج كردند آنان با مسلمين و مخالفان خود چندان متعصب و سختگير نبودند. عقايد مشترك آنها:
  مرتكبين كبيره  مسلمانند ولي مؤمن نمي‌دانستند.
  كفران در نعمت را كفر در دين مي‌دانستند.
   تصرف در اموال اسراء را بجز سلاح چيزي ديگر جايز نمي‌شمردند و شهر مخالفين غيز از خانه حاكم پاك است.
  ازدواج با مخالفان جايز است. خوارج از غير خوارج ارث نمي‌بردند.
  جنگ با غير خارجي ناگهاني روا نمي‌دانستند و معتقد بودند كه بايد مخالفان را به جنگ دعوت كرد و بر آنها حجت تمام كرد و اعلان جنگ داد و اگر كار به جنگ كشيد بايد جنگيد21.
د- عجارده: پيروان عبد الكريم عجرد مي‌باشد اينها با بدعتهاي نجدات موافق اند.
   سوره يوسف جز قرآن نيست چون يك قصه و حكايت عشقي است و حكايت عشقي در قرآن جايز نيست.
  اموال مخالفان را حلال ندانسته مگر در صورت قتل مخالف، اين گروه اعتقاد داشتند كودكان كفار با پدران خويش در آتش دوزخ خالدند.
  ارتكاب كبيره را مايه كفر مي‌دانستند.
اين گروه از خوارج پانزده گروه تقسيم شده‌اند.22
ح- صفريه: پيروان زياد بن اصغر مي‌باشد.23صفريه را زياديه هم گويند اينها با اباضيه و ازارق و نجدات و در اموري چند مخالف مي‌باشند از جمله؛
  از بين بردن احكام سنگسار و قتل زنان و كودكان مخالف واجب نيست.
  تكفير طايفه‌اي كه با كشتن متقاعد نمي‌شوند ولي در عوض طايفه مخالف، اما در دين و اعتقاد موافق ايشان باشد تكفير نمي‌كنند.
  تقيه را فقط در گفتار جايز مي‌دانند.
  هرچه از محرمات كه براي آن حدي معين نشده مرتكب آنرا كافر شمارند.
  كفر به دو قسم است؛ 1) كفري كه كفران نعمت است . 2) كفر انكار وجود خدا.
  كساني كه  از جنگ مخالفين رو گردان بودند در صورتيكه به او معتقد بودند تكفير نمي‌كردند مخالفين خود را در دوزخ جاويد نمي‌دانست.
  بين گناهي كه مستلزم حد و غير حد بود
تفاوت مي‌گذاشت كسي كه مستلزم حد بود كافر نمي‌دانستند32
.

                               آثار فرهنگي و انديشه اي خوارج


    فرقه‌ها و گروهاي گوناگون خوارج و انديشه هاي متحجر و افراطي آنها از بين رفته است و جزء فرقه اباضيه كه در كوشه و كنار جهان اسلام وجود دارند و آنها هم انتساب خود به خوارج را انكار مي‌كنند. اثري  از خوارج موجود نيست جزء مقدار اشعار متفرقه و چندخطبه و نامه چيز قابل توجهي از خوارج در دست نيست در اين نمونه‌هاي ادبي با زمانده ازخوارج چيزي كه بيان كننده عقايد و يا آرمان هاي سياسي خاص آنها باشد به چشم نمي‌خورد. سمت گيري اين آثار بيشتر جهت بيان كليات است كه طبعا هر گروهي دنبال آن هستند مانند انزجار از ظلم و تعريف از شجاعت رزمندگان خود قهرمان ساز بزرگان خويش و انتقاد شديد از مخالفان و سرودند شعرهاي حماسي و رثايي از اين قبيل، درست است كه اين آثار فقط كليات را بيان مي‌كند اما در عين حال مي‌توان خصوصياتي مانند تهور بيباكي در جنگها و سازش ناپذيري با مخالفان ونترسيدن از مرگ در راه عقيده و بي اعتنايي به دنيا را از اين آثار مشاهد كرد همچنين اشعار عاشقانه و اشعاري در مورد تعصبات قبيلگي نيز در آثار خوارج به چشم مي‌خورد.

                 تاثرات خوارج بر فرهنگ، انديشه و اجتماع اسلامي


      از نظر فرهنگ و انديشه‌اي جريانات كلامي كه در نيمي دوم قرن اول و تا قرن سوم جريان پيدا كرد اكثراً متاثر و يا واكنش به انديشه كلامي خوارج است مثلاً مرجئه دقيقاً يك جريان كلامي در مقابل و واكنش افكار خوارج مي‌باشد. بعداز آن جريان معتزله نيز سعي كرده تعارض مرجئه و خوارج را حل نمايند كه به فرقه سومي انجاميد اشاعره نيز در مقابل معتزله قد علم كرد ماتريدي و طحاوي دو جريان ديگر كلامي هستند كه بين جامعه اسلامي و مخصوصاً بين  حنفيان ظهور كرد كه امامشان ابوحنيفه در عقايد و كلام انديشه ارجاء را  دارا بود ماتريدي روشش بر اساس اصول  و مباني ابوحنيفه به اجتهاد و استنباط و استفاده از عقل در عقايد پرداخت و نكته هاي نو و تازه‌اي پديد آورد. طحاوي غرضش تلخيص آراي ابوحنيفه و بيان موافقت آن با عقل و نقل بود. اين جريانات كلامي كه بين عامه مسلمين مطرح شد كلاً متاثراز خوارج و واكنش و اصلاح عقايدآنان مي‌باشد. بالفرض كه ما اين را قبول نكنيم يكي از مسلمات تاريخ كلام اين مي‌باشد كه اولين تلنگر كلامي در دنياي اسلام توسط خوارج مطرح گرديد وقتي آنها اعقايد خود را مطرح كردند، بقيه سعي كردند كه اعقايد آنها را تصحيح كنند.
    جريان خوارج از نظر فقهي بين مسلمين تاثير بسزايي مانند كلام نگذاشته است هرچند كلام اسلامي تاثير بسزايي  در فقه مي‌گذارد امام خوارج يك جريان فقهي نتوانستند ايجاد كنند. خوارج موجب ركود، ضعف و تضعيف فرهنگي بين عامه مسلمين مي‌گشت چون اولاً آنان هميشه دست به قيام مصلحانه مي‌زند و امنيت را از بين مي‌بردند و ثانياً اگر به پيروزي دست مي‌يافتند تمام آثار حيات را نابود مي‌كردند چه برسد به فرهنگ و علم و انديشه اسلامي. مهترين تاثير كه خوارج بر جامعه اسلامي بعد از تشكيل و پيدايش نهاد ايجاد تفرق و جدايي بين صفوف اسلامي كه بنيان وحدت را از بيخ و بن مي‌بردند بود.

پاورقي
1) الشيخ فخرالدين الطريحي، مجمع البحرين چ دوم 1408 ق مكتب النشرالثقافه الاسلاميه ج1 ص933
2) المل والنحل ج1 ص114
3) المناظرات في الامامه  چ اول 1415ق انوارالمهدي ص80 و بعضي ما ورد تعصب اهل المذاهب المخالفه صدنا بعضهم البعض ص700 كلام  عبدالله الحسن: سموا ايضاً بالخوارج و المحكمه و سبب الذي سموا خوارج، خروجهم علي امير المومنين(ع)
4) خوارج ص172 و المناظرات في الامامه ص80
5) اقرب الموارد ج2ص 264 به نقل از فرق و مذاهب كلامي ص279 و الفرق بين الفرق ص75
6) معجم البدان ج2 ص245
7)  فضل بن شاذان، الايضاح ص48و 46 و شهرستاني  الملل والنحل ج1 ص115
8) نصر بن مزاحم، واقعه صفين ص500 به نقل خوراج در تاريخ ص199
9) تاريخ يعقوبي ج2ص178
10) اشعري قمي المقالات والفرق ص5  و تاريخ ابو الفداء ج2ص89
11) مسعودي مروج الذهب ج2ص395
12) خوراج در تاريخ ص209
13) شيعه دربرابر معتزله ص55
14) آشنايي بافرق اسلامي ص19و شيعه دربرابر معتزله واشاعره ص51ومقالات الاسلاميين ص86  الفرق بين الفرق ص 72
15) آشنايي با فرق اسلامي ،رضا برنج كار ص25،26
16) خوارج در تاريخ ص143
17) مقالات الاسلاميين و اختلاف مصلين ص49 وملل و نحل ج1ص115
18) عباس ناصر معدلي، خوارج ص158-157 و الفرق بين الفرق ص82 و بعضي از آنها در مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين ص50
19) همان
20) آشنايي با فرق و مذاهب اسلامي ص31 و خورج در ايران ص144 و خوارج ص158
21) خوارج ص158 و بعضي از اين موارد در ملل و نحل ذكر شده ج1ص134-135
22) خوارج در تاريخ ص126
23) خورارج ص162 و الفرق بين الفرق ص91

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12 بعد از ظهر  توسط جواد حسنی |