تبليغاتX
فرق و مذاهب اسلامی - پنج مكتب مهم كلامى دوره سلجوقى (قسمت اول)

پنج مكتب مهم كلامى دوره سلجوقى

در اين دوره در شهرهاى مهم ايران به ويژه شهرهاى منطقه خراسان گستره وسيعى از تفكر اسلامى و راههاى گوناگونى براى معرفت ديدنى وجود داشت. با اين حال، اين تنها مذهب شيعه نبود كه به عنوان تهديدى عليه اتحاد و يكپارچگى مورد علاقه حكمرانان سلجوقى به‏شمار مى‏آمد، بلكه در ميان سنيان نيز اجماعى وجود نداشت. در اين دوره هيچ گونه توافقى ميان نظريات و آراى مشروع يافت نمى‏شد و رقابت ميان فرقه‏هاى مختلف، امرى عادى بود. مناظره و بحث بر سر مفهوم مسلمان و معيارهاى مطلوب تفكر تنها بخشى از جنبش گسترده‏اى بود كه به منظور تغيير اوضاع اجتماعى و سياسى آن دوران انجام مى‏گرفت.

در خراسان، طيف وسيعى از بحثها، همانند سؤالاتى درباره آزادى عمل مشروع، تبيين عبادت زاهدانه و اينكه آيا سود مادى در تضاد با تقواى راستين است يا نه، در جريان بود. در نيشابور، شافعيان، حنفيان و كراميان در مورد مسائل مذكور با يكديگر توافق نظر نداشتند و رقابتى خصمانه براى كسب قدرت سياسى و اجتماعى بين آنان وجود داشت. هر يك از اين فرق، پيروان زيادى در اطراف خود گرد آورده و هر كدام به نوبه خود، تلفيقى از فقه، كلام و زهد را به عنوان مذهب ارائه مى‏دادند. تأثيرات زيانبار مناقشات مذهبى ـ اجتماعى بين مذاهب كلامى و فقهى اهل سنت و شيعى و كراميه را مى‏توان در نابسامانيهاى اجتماعى و مذهبى شمارى از شهرهاى امپراتورى سلجوقى از بغداد تا هرات مشاهده كرد. در اواخر دوره سلجوقيان و پس از آن، آشوبها و ويرانيهاى وسيعى در شهرهاى ايران پديد آمد و چهره فرهنگ اسلامى را مخدوش نمود.

در سال 556ق نيشابور كه يكى از مهم‏ترين مراكز فرهنگى جهان اسلام شمرده مى‏شد به آتش كشيده شد و كتابخانه‏ها و مدارس زيادى سوخت(1). ياقوت در سال 617ق ـ كه از پيش تاتار مى‏گريخت ـ از ويرانيهاى بسيار ناشى از جنگهاى متناوب شافعيان و حنفيان در اصفهان سخن مى‏گويد(2). او وقتى به رى وارد شد آنجا را نيز خراب يافت. سبب را پرسيد، يكى جواب داد: «بر اثر نزاع مذهبى ميان شيعه و اهل سنت، شيعيان شكست يافتند و چون ايشان نابود شدند، آتش جنگ ميان حنفيان و شافعيان درگرفت و شافعيان پيروز شدند و محله‏هاى خرابى كه مى‏بينى، همه از آنِ شيعه و حنفيه است»(3).

اين چالشها و برخوردها به جاى اينكه زمينه توسعه عقلانيت و معنويت را در جامعه فراهم كند، آن را به سوى انحطاط كشاند و با حضور سپاه مغول، تاريخ ايران ورق خورد، و ديگر از آن همه مناقشه و گفت و گو و منازعه خبرى نبود. نه رى ماند و نه نيشابور و نه بغداد توانست از زير فشار كمر راست كند.

ما در اين مقاله ضمن معرفى هر يك از اين مكتبهاى كلامى، كوشش كرده‏ايم مسائل مورد مناقشه و نيز دخالتهاى دولتمردان سلجوقى را نشان دهيم.

مكتب امامى

تشيع كه در زمان آل بويه به طور آشكار رواج يافته بود، در زمان سلجوقيان پيروان بسيار داشت. صاحب كتاب بعض فضائح الروافض، از بزرگ‏ترين مخالفان شيعه در رى، قدرت شيعه را در آن زمان چنين وصف مى‏كند:

«در هيچ روزگارى اين قوت نداشتند كه اكنون، چه دلير شده‏اند! و به همه دهان سخن مى‏گويند. هيچ سرايى نيست از تركان، كه در او ده پانزده رافضى نباشند، و در ديوانها هم دبيران ايشان‏اند، و اكنون بعينه همچنان است كه در عهد مقتدر خليفه بود»(4).

همو در باب قدرت شيعه در عهد مقتدر خليفه و حكمرانى آل بويه مطالبى را مى‏نويسد كه قزوينى بخشهايى را در كتاب النقض منعكس كرده است(5).

دو اثر شيعى يعنى كتاب النقض عبدالجليل قزوينى رازى از اواسط سده ششم و تبصرة العوام سيد مرتضى رازى از اوايل سده هفتم، از گسترش تشيع در اين دوره صحبت مى‏رانند. از اين دو كتاب به دست مى‏آيد كه خراسان و ماوراءالنهر پايگاه سنيان بوده و در شهرهاى نيشابور، طوس و بيهق، جوامعى از سادات وجود داشتند، و گروههايى از شيعيان در شمال غرب ايران زندگى مى‏كردند؛ يعنى زيديها در ايالات خزر و اثنى عشريها در رى، قزوين، قم، آوه و كاشان نفوذ داشتند و داراى مدارس و مراكز خاص خود بودند.

در اين دوره، علم كلام از بالاترين اهميت برخوردار بود و متكلمان پيشوايى شيعه را در دست داشتند و اين دانش بر فقه و علوم ديگر چيره بود و جهت آنها را معين مى‏كرد.

در اين دوره اختلافهاى كلامى ميان شيعه و سنى آشكار شد، و چندين مرتبه ميان آنها جنگهايى سخت در بغداد و شهرهاى ديگر برپا گرديد و تعدادى كشته شدند. ابن اثير چندين واقعه خونين ميان شيعه و سنى را در حوادث سالهاى 432، 443، 444، 478 و سالهاى ديگر ضبط كرده است.

منتقدان شيعه امامى كوشش مى‏كردند تا با اشاره به تشابه‏هايى كه ميان ملاحده و شيعه در برخى از اعمال و باورها وجود داشت، آنها را رد كنند، ولى علماى شيعه با دقت و فراست زياد مى‏كوشيدند تفاوت شيعه امامى با قرامطه و باطنيه را براى مردم و زمامداران آشكار سازند(6). عبدالجليل قزوينى مى‏نويسد: مخالفان شيعه رافضى و ملحد را يكى وانمود مى‏كردند و رافضى را دهليز ملحدى مى‏خواندند(7).

از اشكالات كتاب بعض فضائح الروافض نيز كه عليه شيعه نوشته شده است، خلط بين آراى غلات، اخباريه حشويه با آراى اصولى شيعه اثنى عشريه بود. سيد مرتضى رهبر شيعيان، وقتى اين كتاب را ديد گفت:

«عبدالجليل قزوينى لازم است در جواب اين كتاب بر وجه حق كتابى بنويسد كه كسى نتواند آن را انكار كند»(8).

در دربار سلجوقيان به ويژه با دخالت و كاردانى خواجه نظام الملك، گاهى به منظور روشن شدن حقيقت، مناظره‏هايى ميان علماى بغداد صورت مى‏گرفت. مقاتل ابن عطيه كه اخيرا على لواسانى آن را ترجمه كرده و به چاپ رسانده است، خلاصه‏اى است از مناظره و بحث ميان علماى شيعه و سنى در محضر جلال الدين ملك شاه سلجوقى و وزيرش خواجه نظام الملك طوسى كه به اهتمام مقاتل بن عطيه، داماد خواجه تدوين شده است.

گردانندگان كلام شيعه بيشتر در بغداد حضور داشتند و قائم خليفه عباسى (423-467ق) پس از درگذشت سيد مرتضى (م 436ق)، كرسى علم كلام را كه به اعلم علما تعلق داشت، به شيخ طوسى (م 460ق) سپرد. شيخ طوسى تا 12 سال بعد از سيد مرتضى، هم رياست شيعيان را به عهده داشت و هم صاحب كرسى كلام در بغداد بود. او در آراى فقهى به دانشوران قم كه رويكرد به حديث داشتند نزديك شد، ولى در كلام پيرو نظريه عقلگرايى سيد مرتضى بود. موضع ايشان با توجه به شرايط سياسى كه براى شيعه پيش آمده بود، به اندازه سيد مرتضى علم الهدى كلامى نيست.

در سال 448ق فرمانده سپاه سلجوقيان دستور اعدام ابو عبداللّه‏ بن جلاب ـ يكى از مشايخ شيعه را كه نسبت به گرايش دينى خود پايدارى نشان مى‏داد ـ صادر كرد و او به درِ مغازه خود به دار آويخته شد(9). بعد از آن سنيها به خانه شيخ طوسى هجوم بردند و خانه او را سوزاندند(10). شيخ به نجف مهاجرت كرد و در اين شهر به نشر آراى كلامى، فقهى و تفسيرى خود پرداخت و در سال 460ق در نجف درگذشت. ابو على طوسى (متوفاى بعد از 515ق) پسر شيخ طوسى و ابو نصر طوسى (م 450ق) نواده شيخ طوسى، مكتب عقلى نجف را ادامه دادند.

مكتب معتزله

مكتب اعتزال اين خط مشى را دنبال مى‏كرد كه از معيارهاى محسوس و عينى حقيقت روى برگيرد و نگرش ذهنى، نقادانه و حتى آميخته به شك را دنبال نمايد. پيروان اين مكتب، عقل را منبع اصلى شناخت مذهبى مى‏دانستند. ديدگاه حاكم بر استدلالهاى معتزله در حوزه شناخت خدا اين بود كه باورهاى مربوط به وحدانيت الهى را از تمام تيرگيها و ابهامات پاك سازند و نقايصى را كه به عقايد مردم در اين خصوص راه يافته بود برطرف نمايند. آنان براى اثبات وحدانيت خدا بسيار جدى مبارزه مى‏كردند و با فرقه‏هايى كه صفات انسانى براى خدا قائل بودند به بحث مى‏پرداختند.

هر چند ميان معتزله و اماميه بجز عقلگرايى هر دو جريان، اشتراكات زيادى وجود داشت و ابوالمعالى محمّد الحسينى العلوى در كتاب بيان الاديان كه در سال 486ق تأليف شده است درباره مذهب شيعه مى‏نويسد: در اصول مذهب با معتزله برابرند، الا در اهل كبيره كه معتزله مى‏گويند چون صاحب كبيره توبه ناكرده از دنيا رفت، اهل دوزخ و عذاب مخلّد است، ولى شيعه گويد شايد كه ايزد بر او رحمت كند.

از كتابهاى مواقف و شرح مقاصد و ملل و نحل شهرستانى و ابن حزم و تبصرة العوام و غيره نيز اتفاق شيعه و معتزله و اختلاف آنها با اشاعره به دست مى‏آيد، با اين حال از ديرباز اختلافهاى ميان معتزله و اماميه وجود داشت و كتابهايى در رد يكديگر نوشته‏اند.

از جمله كتابهاى شيعه عليه معتزله مى‏توان به كتابهاى مجالسه مع ابى على الجبايى بالاهواز ابو سهل نوبختى، و كتاب النقض على الاسكافى فضل بن شاذان نيشابورى و النقض على ابى الهذيل فى المعرفه اثر محمّد بن حسن نوبختى و الرد على اصحاب المنزله بين المنزلين و الوعيد نوشته محمّد بن حسن نوبختى اشاره كرد.

در دوران وزارت صاحب بن عباد (م 385ق) ميان تشيع و اعتزال رابطه حسنه برقرار شد، چنان كه مقريزى مى‏نويسد: كمتر اعتزالى را در اين عصر مى‏يابيم كه رافضى نباشد(11). تا اينكه قاضى عبدالجبار همدانى (م417ق) كتاب المغنى فى التوحيد و العدل را در دو جلد بزرگ نوشت. و در بحث از مسئله امامت به نقض باورهاى شيعيان پرداخت و شريف مرتضى به نقص كتاب عبدالجبار پرداخت و تعارض شيه و معتزله آشكار شد. با اين حال هر دو جريان با اهل سنت درگيرى تندى داشتند.

در اواخر دوران آل بويه و اوايل دوره سلجوقيان مكتب اعتزال تحت فشار شديد محافل اصحاب حديث، خصوصا حنبليها قرار گرفت و تدريس آن محدود شد.

مقاومت عليه معتزله به طور رسمى توسط القادر خليفه عباسى (م422ق) صورت گرفت. او عقيده‏نامه قادرى را نوشت و دستور داد آن را در همه شهرها براى مردم بخوانند. در اين كتاب حكم به كفر معتزله داده شده بود(12). به‏تدريج مكتب اعتزال رو به انزوا گذاشت و معتزله بجز در برخى از شهرهاى اسلامى از جمله خوارزم و رى و بغداد، حضور خود را از دست دادند و انتشار اشعرى‏گرى كلامى؛ يعنى شاخه باقلانى، ابن فورك و امام الحرمين، به اين جريان كمك كرد.

معتزله مبانى خود را بر سنت اسلامى پايه‏ريزى نكرده بودند و حركتى عالمانه داشتند و تناسبى ميان اين مكتب و مذاهب فقهى گردانندگان آن، يعنى فقه حنفى و شافعى نبود و همين امر موجب شد هرگز اين مكتب كلامى به درون عامه مسلمانان رخنه نكند.

چهره برجسته اعتزال در آستانه انزواى آن، قاضى عبدالجبار همدانى از معاصران شيخ مفيد بود. او در آغاز حيات خود در فروع پيرو مذهب شافعى، و در اصول پيرو اشعرى بود(13). بعد به اعتزال گراييد و قطب معتزله شد. او در اعتزال پيرو مدرسه ابوالحسن محمّد بن على (م436ق) بصرى بود(14). خود در رأس آن قرار گرفت و اين مدرسه با مدرسه اعتزال آل بغداد در رقابت به سر مى‏برد. بجز كتاب المغنى، شرح الاصول الخمسه، و المحيط بالتكليف از آثار مهم او هستند.

ابوالحسين بصرى، ابو رشيد نيشابورى، ابوالحسن اصطخرى، ابوالقاسم تنوخى و ابو يوسف قزوينى و محمّد بن احمد بن عبداللّه‏ (م 478ق)(15) از بزرگان اعتزال در دوره سلجوقيان به‏شمار مى‏روند.

مكتب اشاعره

يكى از مهم‏ترين نماينده‏هاى كلامى اهل سنت در قلمرو سلجوقيان، جريان كلامى اشعرى بود. ابوالحسن اشعرى (م324ق) پايه‏گذار اشاعره خود ابتدا پيرو اعتزال بود. سپس مكتب خود را تأسيس نمود و پس از مرگش ابوالحسن باهلى و ابو عبداللّه‏ ابن مجاهد بصرى كه هر دو از شاگردان وى بودند، رهبرى اين مكتب كلامى را به عهده گرفتند. پس از آنها ابو طيب باقلانى (م403ق)، ابوبكر بن فورك (م406ق) و ابو اسحاق اسفراينى (م418ق) به ترويج اين مكتب پرداختند. باقلانى با شرح آراى اشعرى، آنها را به صورت يك نظام كلامى منسجم درآورد و از آن پس، مكتب اشعرى در همه جا شناخته شد. قاضى باقلانى مؤسس دوم مكتب اشعرى شمرده مى‏شود.

عبدالقادر بغدادى، ابوسعد متولى، ابن لبان، حافظ بيهقى (458ق)، ابوالقاسم قشيرى (465ق)، ابوالمظفر اسفراينى، ابو جعفر سمنانى، ابو حاتم طبرى، ابوالقاسم اسفراينى و امام الحرمين جوينى (م478ق) از بزرگان مكتب اشعرى در دوره سلجوقيان بودند. امام الحرمين بيشترين تأثير را در گسترش مذهب اشعرى داشت. او شيخ الاسلام و امام مكه و مدينه بود و نظريه‏هايش در سراسر جهان اسلام با احترام مورد پذيرش واقع مى‏شد. خواجه نظام الملك با تأسيس نظاميه بغداد در سال 459ق او را به نظاميه دعوت كرد و از اين راه كلام شاعرى رواج گسترده‏اى يافت و جوينى به انديشه‏هاى اشعرى رنگ عقلى و استدلالى داد و با ظهور امام فخر رازى، كلام اشعرى رنگ فلسفى به خود گرفت.

گفته مى‏شود ابو نعيم اصفهانى (336 يا 334-430ق) كه كتاب الرد على الرافضه را در نقد اماميه به اتهام طعن ايشان بر مهاجر و انصار نوشته است، پيرو اشعرى است. ابن جوزى در المنتظم(16) و ابن كثير در البداية و النهايه(17) وى را از متمايلان به اشعريان شمرده‏اند و ابن عساكر او را از اصحاب اشعرى نام برده است.

آيين اشعرى از يك سو توجه و مخالفت معتزله و متكلمان ديگر و از سوى ديگر توجه و مخالفت اصحاب حديث به ويژه حنبليها را برانگيخت.

هر چند رابطه نزديكى ميان مذهب شافعى و مكتب كلامى اشعرى به چشم مى‏خورد، از جمله هر دو در قلمرو فقه و كلام پيش از هر چيز به كاربرد حديث تأكيد مى‏ورزند. اصولاً مكتب اشعرى در محافل شافعى شرق بغداد و نيشابور به نمود رسيد، در غرب بغداد و در مراكز مالكى‏هاى كشور مغرب مانند شهر قيروان گسترش يافت و در روزگار سلجوقيان به تدريج به صورت مكتب كلامى شافعيها و مالكيها درآمد. با اين حال، در ميان شافعيان مخالفان كلام اشعرى زياد بودند.

شهر نيشابور، كانون گرد هم آيى دانشوران زيادى بود و همه مذاهب اهل سنت و غير آنها با هم به مسالمت زندگى مى‏كردند. ماتريدى‏ها با اشاعره شافعى روابط خوبى داشتند و از روح تعصب دور بودند، تا اينكه منازعات كلامى تندى ميان اهل سنت به‏وجود آمد، تا جايى كه برخى از متكلمان براى به زانو درآوردن دشمنان خود به امرا و سلاطين وقت متمسك مى‏شدند و همين امر سبب قدرت يافتن اشاعره در ماوراءالنهر و بخشهاى ديگر ايران شد.

جايگاه بدون منازع اشعرى موجب شد كه عميد الملك كندرى (456ق) بر ضد اشاعره و شيعه‏ها حركت نمود و لعن آنها را در مجالس وعظ و بر روى منابر نيشابور الزامى كرد. او مى‏گفت اشعريها در صفات الهى اعتقاداتى خلاف باورهاى اهل سنت و جماعت دارند(18).

در زمان وزارت كندرى بود كه طغرل بيگ در سال 445ق دو سال پيش از ورودش به بغداد، اشعريان را مرتد اعلان نمود و فرمان لعن اشاعره بر منبرها را صادر كرد(19). اشاعره، خصوصا ابن عساكر كوشيده‏اند علت صدور اين فرمان را كينه‏هاى شخصى كندرى، وزير طغرل بيگ بدانند(20)؛ امّا از نامه ابوالقاسم قشيرى، يكى از قربانيان شكنجه‏هاى بعدى اشاعره، كه در آن علنا از اشعرى دفاع مى‏كند، آشكار مى‏شود كه طغرل بيگ مستقيما در اين ماجرا دست داشته است(21). هدف طغرل بيگ آن بود كه بدون توجه به عواقب آن، شافعيان نيشابور را در برابر حنفيان تضعيف كند. سپس فرمان دستگيرى و تبعيد چهار نفر از شافعيان بزرگ شهر را صادر كرد(22). گر چه يكى از بدعتهايى كه اشاعره متهم بدان بودند بيشتر خصلت معتزلى داشت(23). قشيرى پنج اصول كفرآميزى را كه اشعرى بدان متهم شد ذكر مى‏كند.

ابوالقاسم عبدالكريم بن هوازن قشيرى با نوشتن رساله‏اى با عنوان «شكاية اهل السنة لما نالهم من الجنه» اين عمل را تقبيح كرد. او اظهار داشت آيا امام دين و احياكننده سنت را لعن مى‏كنيد؟(24)

ابن اثير در الكامل مى‏نويسد: عميد الملك ابى نصر منصور بن محمّد كندرى انسانى متعصب در مذهب شافعى بود و لعن رافضيان را در منبرهاى خراسان از سلطان خواست و او نيز اجازه داد و به دستور عميدالملك به اماميه لعن مى‏كردند، اشعريها را هم بعد اضافه كردند(25).

موضع‏گيرى عميد الملك كندرى كه خود به داشتن مكتب اعتزال و مجسمه متهم بود، سبب شد كه بزرگان اشاعره از جمله امام الحرمين جوينى و ابوالقاسم قشيرى، و ابو سهل ابن موفق در تنگنا قرار گرفتند. برخى از آنها به زندان افتادند و امام الحرمين توانست به حجاز فرار كند. ابو سهل ابن موفق كه در خارج نيشابور به سر مى‏برد، ياران و پيروان خود را جمع كرد و به زندانى كه قشيرى و رئيس فراتى در آن محبوس شده بودند حمله كرد و آنها را به زور از زندان بيرون آورد، ولى نيروهاى سلطان طغرل بيگ آنها را بار ديگر گرفتند و به زندان بردند و آنها تا زمان سلطان آلب ارسلان و وزارت نظام الملك در زندان بودند(26).

فتنه‏اى كه عميد الملك كندرى به دليل لعن شيعه‏ها و اشاعره بر منبرهاى خراسان در سال 456ق برپا كرد اسباب قتل و غارت و حبس و تبعيد علماى بزرگى شد. ابن اثير در وقايع سال 456ق و سبكى در چند جا و از همه مفصل‏تر ذيل ترجمه ابوسهل ابن موفق(27) آن را شرح داده‏اند.

اشعريهاى نيشابور كه در حجاز گرد آمده بودند همراه با صدها عالم حنفى راه خروج از اين وضعيت را به بحث گذاشتند و فتاوا صادر كردند و آنها را به شهرهاى مختلف فرستادند. وقتى فتاواى آنها به بغداد رسيد ابو اسحاق شيرازى فتوايى شبيه آنان داد و اظهار داشت اشعريها از اعوان اهل سنت و ياران شريعت هستند. و عمر خود را به ردّ بر اهل بدعت و قدريها و رافضيها و ديگران اختصاص داده‏اند. هر كس به آنها طعنه زد، به اهل سنت طعنه زده است(28). ابو عبداللّه‏ دامغانى شيخ حنفيها نيز در بغداد فتوايى مشابه صادر كرد(29).

فتنه‏اى كه عميدالملك در خراسان برپا كرد و از سال 445 تا 456ق ادامه داشت، در زمان آلب ارسلان به حسن تدبير نظام الملك آرميد و آوارگان به ديار خود برگشتند.

آلب ارسلان پس از روى كار آمدن، دستور داد تا عميد الملك كندرى را در سال 456ق بكشند(30). ابو على منيعى، حامى توانگر شافعيان در نيشابور به مقام رياست منصوب شد و آلب ارسلان به او اجازه داد دومين مسجد جامع را كه شافعيان بتوانند شعاير مذهبى خود را در آن برپا دارند، بنا سازد. بدين ترتيب موافقت شد تا صدماتى كه بر شافعيان در دوران فرمانروايى طغرل بيگ وارد آمده بود جبران شود، بدون آنكه امتيازات جديد حنفيان از آنها سلب شده باشد. نظام الملك خود در كتاب سياستنامه دلبستگى فراوان اين سلطان سلجوقى را به حنفيان بازگويى مى‏كند و تعصب شديد وى را عليه شافعيان بيان مى‏دارد. نظام الملك اعتراف مى‏كند كه او در اين اوضاع پيوسته در بيم و نگرانى به سر مى‏برده است(31). و شايد بيم از تمايلات ضد شافعى سلطان سلجوقى بود كه نظام الملك را وادار ساخت تا براى حمايت از اشاعره در طول حكومت آلب ارسلان با احتياط كامل عمل كند. پس از مرگ آلب ارسلان، نظام الملك جرئت يافت اشعريها را پيرامون خود گرد آورد و حمايت سياسى خويش را از آنان به طور علنى‏تر نشان دهد. با مرور زمان، كلام اشعرى در همه سرزمينهاى سنى‏نشين گسترش يافت.

در سال 469ق شيخ ابو نصر، فرزند ابوالقاسم قشيرى به قصد حج به بغداد رفت و در مدرسه نظاميه و رباط صوفيان مجلس مى‏گفت و موعظه مى‏كرد. او عقايد اشعريان را آشكار كرد(32). مردم شوريدند، فرقه حنبليان به بازار و مدرسه ريختند و جماعتى را كشتند و بى‏رسمى كردند. مؤيد الملك فرزند نظام الملك از لشكرگاه به شهر آمد، ولى نتوانست شورش را مهار كند. نظام الملك اين فتنه را به خانواده ابن جهير وزير خليفه نسبت داد(33). و عاقبت فخر الملك پسر نظام الملك براى دفع فتنه به بغداد گسيل شد. آثار اين رويداد تا سال 470ق پايدار ماند. در آن وقت، ابو جعفر بن موسى رئيس حنبليهاى بغداد بود.

ابو حامد غزالى (450-505ق) به عنوان بزرگ‏ترين نماينده كلام اشعرى، پس از مرگ استادش امام الحرمين جوينى (468ق) به بغداد رفت و در زمره اطرافيان خواجه نظام الملك درآمد و به تدريج شهرت عظيمى پيدا كرد. او كلام را با تصوف تلفيق كرد و با فلاسفه به مبارزه پرداخت تا جايى كه به تدريج فلسفه در كشورهاى اسلامى روز به روز ضعيف‏تر شد و سرانجام تقريبا نابود گرديد.

در زمان سلطان مسعود بن محمّد اقدامات شديد تازه‏اى بر ضد اشاعره صورت گرفت. در سال 538ق سلطان مسعود يكى از علماى حنفى يعنى حسن بن ابى بكر نيشابورى را با خود به بغداد برد و او با حمايت دولت، اشعرى را بر منابر مسجد قصر خليفه و مسجد منصور كه زير نظر حنبليان اداره مى‏شد لعن كرد(34). سلطان مسعود به تحريك مبلّغ حنفى، على بن حسين غزنوى (م551ق)(35) فرمان تبعيد ابوالفتوح اسفراينى، صوفى و مبلّغ شافعى ـ اشعرى را صادر كرد(36). دو سال بعد اصول ضد اشعرى(37) در حضور سلطان مسعود محمدشاه و ملكشاه، فرزندان سلطان محمود، در شهر همدان رسما تأييد شد و به اطلاع عموم رسيد. سلطان مسعود ابونصر هسنجانى حنفى را از همدان به بغداد فرستاد تا اين اصول را در مساجد و مدارس به اطلاع همگان برساند و رضايت علما را در تأييد آن جلب كند. هسنجانى از بغداد به اصفهان رفت و در آنجا اقداماتش به آشوبهايى انجاميد كه آنها را با توسل به زور سركوب كردند. با اين همه هسنجانى بعدها توانست حتى در مسجد قزوين ـ دژ استوار شافعيان آن روزگار ـ اصول ضد اشعرى را به اطلاع عموم برساند.

اصول جديد ضد اشعرى كه در دوران حكومت سلطان مسعود به تصويب رسيد، مبناى عقلى داشت، اتحاد حنفيان بر ضد شافعيان به تنظيم اصولى انجاميد كه متكلمان ماتريدى و معتزلى توانستند بر اساس آن در زمينه اعتراض به ديدگاههاى ضد عقلى اشعريان با يكديگر هم‏آواز شوند.

عبدالجليل رازى مؤلف شيعى كه در حوالى سال 565 در شهر رى سرگرم نگارش بوده است(38)، و ما آگاهى از بسيارى از كارهاى ضد اشعرى سلطان مسعود را مرهون او هستيم، درباره شافعيان يادآور شده كه اگر تركى در بازارگاه، يا در لشكرگاه از يكى از ايشان مى‏پرسيد كه به چه كيشى هستى، وى بى‏گمان زهره نداشت كه به اشعرى بودن خود اشاره كند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط جواد حسنی |